محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
282
اكسير اعظم ( فارسى )
اغذيه و استفراغ واجب است و اگرچه در بدن امتلا ظاهر نشود مگر آنكه بدن بسيار پاك باشد و جمله افضول همان باشد كه ماده ورم شده و ليكن اين بسيار بعيد است . و اما ردع را در ابتدا شرائط است كه در معالجات كلى اورام مذكور شد از آن جمله اين است كه ردع واجب و وقتى كه حدوث ورم از دفع بحرانى يا از عضو رئيس به سوى مغابن نباشد به آنكه در اين نيز استثنا است زيرا كه گاهى ردع در مثل اين صورت جائز بود اعنى هرگاه حدوث درم از دفع عضو رئيس باشد و اين آنگاه است كه خطر و ورم سريعتر به سوى هلاكت بود مثل خناق صعب قاتل كه در آن ردع جائز است و اگرچه ماده او از دفع دماغ باشد به نظر خلاص مريض بالفعل و عدم رجوع ماده به سوى دماغ و بر تقدير رجوع گاهى قتل نكند و بر تقدير قتل در آن مهلت است بخلاف خناق صعب . و اما وجوب تحليل در آخر براى ازالهء ماده مورمه است و خلط اين هر دو ميان اين دو وقت بهر آن است كه از روادع منع زيادتى و از محللات زائلهء مادهء ورم شود . و اگر ورم در عضو بارد مثل اعضاى عصبيه و مانند آن باشد بايد كه استعمال رادع نيمگرم كنند نه بسيار حار و نه بارد بالفعل خصوصاً چون حس عضو قوى باشد چنانچه در گوش و اگر چنان نباشد بارد استعمال نمايند سقاقلوس در يونانى به معنى موت عضو است و آن را به عربى خبيثه گويند و او نوع ردى از فلغمونى است كه از خون غليظ در بعضى اعضا حادث شود و به سبب عظم ورم و خبث و رداءت ماده به انحطاط شروع نكند و به جميع ريم نيز نگرايد تا به حدى كه عروق و شرائين آن عضو را منضغط سازد و از انبساط و انقباض براى ترويح حرارت غريزى او منع كند پس آن حرارت فرو مىرود چون انطفاى او به نهايت رسد خون عفونت و فساد پذيرد و از آن سياهى و موت عضو و فساد جوهر او حادث گردد حتى كه حوالى او از جلد و غيره متعفن شود ، مقدمهء او را مادام كه به حد فساد و تعفن عارض مىشود بسب مفسد روح حيوانى كه اندر آن است و يا به سبب مانع آن از وصول به سوى عضو و يا به سبب جامع هر دو نامند . و شيخ مىفرمايد كه عضو را فساد و تعفن عارض مىشود به سبب مفسد روح حيوانى كه اندر آن است و يا به سبب مانع آن از وصول به سوى عضو و يا به سبب جامع هر دو معنى يعنى مفسد و مانع اما مفسد مثل سموم حاره و بارده مضاد جوهر روح حيوانى و مثل اورام و بثور و قروح رديهء ساعيهء سمى الجوهر و آنكه بر آن خطا واقع شود چنانچه در ريختن روغن در قروح غائره خطا شود پس گوشت متعفن گردد و به تبريد شديد بر اورام حاره پس مزاج عضو فاسد شود و اما مانع سده است و آن سده يا عرضى با وى بود مثل بستن بعض اعضا محكم پس اين چون دوام نمايد عضو فاسد شود به سبب احتباس روح حيوانى از آن يا احتباس قوت ساطعه بر روح حيوانى كه در قلب از نفس منتشر مىشود پس مزاج او فاسد شود و هلاك گردد و گاهى سدهء بدنى بود مثل ورم حار ردى ثابت عظيم غليظ الماده مسد و منافذ و مداخل نفس كه بدان روح حيوانى زنده بود و اين با وجود آنكه حبس كند مزاج را نيز فاسد كند و آنچه از آن در ابتدا بود و حس عضو ذى حس فاسد نشود غانغرايا نامند و خصوصاً آنكه در ابتدا فلغمونى باشد و آنچه در استحكام بود به نحوى كه حس عضو ذى حس باطل شود و اين بفساد لحم و قريب او حتى كه استخوان بود ابتداءً يا عقب درم آن را مقاقلوس گويند و گاهى غانغرايا سقاقلوس گردد بلكه آن طريق به سوى اين است و همه اين عارض مىشود در لحم و عظم و غير آن . و چون شروع كند كه افساد او در عضو ساعى گردد و آنچه گرد فاسد بود ورم كند و گاهى مؤدى بفساد گردد در آن هنگام براى اين جمله عارضه اكله گويند و براى حال جزو عضوى كه عفن شده موت گويند . و اگر مادهء اين مرض غليظ نبودى فساد عضو لازم نشدى بلكه مندفع مىشد . و انطاكى گويند كه اين مرض در بلاد حاره پيدا نشود مگر بندرت زيرا كه حقيقت او غلظ مادهء دمويست بهنحوىكه حس را باطل كند به سبب خمود حرارت غريزى و آن طالب تكثيف است و اين ببرودت مفرط حاصل شود و مبداى اين مرض را غانغرانه خوانند . علاج اگر اين مرض در ابتدا بود به زودى تمام بر ورم شرط عميق زنند چندان كه بجاى مادهء فاسد برسد پس به آب نمك نطول سازند و بعد اخراج خون اشياى مانع عفونت به تجفيف و تقطيع رطوبات متعفنه بر آن عضو طلا سازند مثل آرد كرسنه با گلاب و سكنجبين ساده سرشته و يا گل ارمنى و مازوى سبز و شب يمانى باريك سوده به عسل آميخته . و هرگاه نوبت به اماتت حرارت عضو رسيده باشد علاج او بجز بريدن آن عضو نيست پس فى الفور به قطع آن عضو پردازند تا فساد او بديگر اعضاى مجاوره سرايت نكند و آن را نيز فاسد نسازد . و اگر قطع ممكن نباشد حوالى آن را داغ كنند تا از افساد او ديگر اعضا سالم ماند و بعد قطع به مدملات رجوع نمايند . و هرگاه بدانند كه مادهء اين مرض ريم مىكند به زودى آن را پخته بشكافند و براى پخت محللات مرخيه به كار برند زيرا كه اگر اين ورم صلب شود علاج كمتر پذيرد پس اگر ميل بصلابت نموده باشد گاهى دواى ملين بر آن نهند و گاهى محلل تا باشد كه صلبتر نشود و به ابطال عضو نگرايد . انطاكى در نزهت مىنويسد كه هرگاه تغير عضو از هيئت طبيعى گردد تدارك او نمايند بدان چه در فلغمونى مذكور شد پس اگر اهمال نمايند يا روادع به عمل آرند آخر عضو بفساد مؤل گردد و احتياج به قطع آن افتد . شيخ مىنويسد كه غانغرايا مادام كه در ابتدا است اميد علاج آن باشد و اما هرگاه فساد در گوشت