محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

96

اكسير اعظم ( فارسى )

بطوى نافض به حسب اشتداد و انتقاص و رقت و غلظ ماده بود پس آنجا كه ماده غليظ بارد يا رقيق بارد يا حار بود و دافعه قوى باشد نافض به غايت قوى افتد و بالعكس اما اگر ماده سوزنده و گرم بود چنانچه در غب خالص اگرچه نافض در آن قوى باشد ليكن به سرعت زائل شود . و اگر ماده غليظ و لزج بود چنانچه در مواظبهء نافض بطيء الزوال باشد و گاهى برد قوى باشد و با وى نافض قوى نبود در مثل حميات بلغمى و ربع و سببش عدم مادهء سوزان و ضعف قوت دافعهء عضله‌ها باشد و از اسباب اشتداد لرزه شدت دفع قوت دافعهء عضلات است كه از خود دفع موذى نمايد لهذا هرچند سبب نافض قوىتر و سريع‌تر باشد نافض شديد و مفرط گردد و همچنين هر قدر كه سبب لرزه‌آور لاذع‌تر باشد لرزه شديدتر باشد و خون در حالت لرزه به داخل فرو مىرود . و سبب فراشا و برد و لرزه بقول جرجانى و شيخ پنج گونه است : يكى تيزى و سوزش خلط كه بر عضله‌ها بگذرد و بسوزاند . دوم عجز قوت و ضعف حرارت غريزى . سوم سردى هوا . چهارم سردى خلط و آن بلغم و سودا است . پنجم ميل حرارت به باطن و توجه آن به سوى ماده از جهت آن‌كه ماده در باطن باشد . و فرق ميان آن‌كه سبب فراشا و لرزه تيزى و سوزش خلط باشد و آن‌كه سببش سردى خلط باشد آن است كه اگر به سبب تيزى و سوزانى خلط باشد بيمار با آن‌كه سردى نمىيابد پندارد كه سوزن اندر اعضاى او مىزنند . و اگر دست بر آن گذارند گرم باشد و به سبب گرمى باطن تشنگى غلبه كند . و اگر به سبب سردى خلط باشد بدان ماند كه تن او در ميان برف نهاده است . و اگر دست بر آن نهند گرم نباشد و فرق ميان نافض و قشعريره آن است كه قشعريره زياده از اين نباشد كه به ظاهر سرما همىيابد و به باطن گرم باشد و حركات غير اراديه چون لرزيدن اندامها و برهم زدن دندانها هيچ نباشد و نافض خالى نباشد از آن‌كه بيمار اعضاى خود را از حركتهاى بى مراد فرو تواند داشت و همه اعضا را چنان بلرزاند كه پندارد كه استخوانها از هم گشاده مىشود . بالجمله فرق ميان هر دو در مقدار قوت است يعنى نافض قشعريره قوى است چنانچه قشعريره نافض ضعيف است و سبب احساس لرزه در نوبت تب و عدم ادراك آن هر وقت با وجود بودن ماده موجب لرزه در عضو آن است كه هرگز خلط حار يا بارد اندر بدن ساكن بود عضوى كه آن خط اندر آن است با وى الفت گيرد و به مجاورت آن عادت كند و از آن منفعل نگردد و احساس حرارت يا برودت او نكند زيرا كه سوء مزاج حاصل از آن خلط در آن عضو مستولى شده به نحوى كه مزاج اصلى را باطل كرده و مقاومت باقى نمانده پس هرگاه آن خلط به حركت در آيد متفرق و پراكنده گردد خواه بسيار باشد يا اندك به سببى از اسباب مثل حرارت مفرقه يا غير آن منفعل گردد از آن عضوى كه غير ملاقى آن است و احساس حرارت يا برودت آن به سبب سوء مزاج مختلف خود نمايد و انسان نزد حركت او و مرور او بر اعصاب و عضلات بلرزد چنان كه نزد ريختن آب گرم يا سرد بر جلد او لرزه مىكند تا آن‌كه سوء مزاج مختلف بر آن مستولى گردد و مالوف آن شود پس اذيت ساكن گردد و اعضا از حركت بايستد و بسا است كه نافض عارض مىشود از بلغم زجاجى منتشر در بدن و مؤدى به حمى نمىگردد و گاه او را ادرار مىباشد و قوت آن مانند قوت نافض مؤدى به حمى نمىباشد و مادهء كه احداث اعيا به قلت خود مىنمايد لرزه به كثرت خود قبل از تعفن پيدا مىكند پس اگر متعفن نگردد مؤدى به تب نشود و گاهى برد و نافض عارض مىگردد بنا بر فرو رفتن حرارت به سبب غذا و مانند آن آنچه توجه طبيعت به سوى داخل و غور حرارت واجب كند مثل ورم باطنى و نافض و برد بر حميات بهر آن مقدم مىباشد كه خلط خام اولا به سوى عضلات مىريزد و آن به برودت خود نسبت به عضلات موذيست بعده چون به عفونت شروع كرد به گرمى ابتدا مىنمايد پس برودت او محسوس نمىگردد و گاهى لرزه بر حميات مقدم مىباشد به سبب لذع خلط و قوت دفع قوت دافعه عضلات چنانچه لرزه مىكند انسان از ريختن آب بسيار گرم بر جلد او و خصوصاً چون آب شور باشد و گاهى اولى شى لاذع سبب گريختن حرارت غريزى به سوى باطن مىشود پس سردى مستولى مىگردد و با لذع حار سردى مىباشد گويا كه سردى مشتمل بر ظاهر بدن بود و لذع حار نزد غشاى باطن باشد و گاهى لرزه به سبب گريختن حرارت به سوى باطن مىباشد چنانچه در اورام باطنى بنا بر توجه طبيعت به سوى آن مع خون و روح براى اصلاح آن پس ظاهر بدن سرد مىگردد و بدان سبب بيمار لرزه و سرما مىيابد و گاهى نافض و قشعريره دلالت مىكند بر صحت در حميات لازمه و اين در منتهاى حميات محرقه يافته مىشود بهر آن‌كه دلالت مىنمايد بر آن‌كه مادهء صفرا محتبس در داخل از عروق خارج شده ليكن اگر آن با نضج و در وقت بحران نباشد و تابع او خفت نبود دلالت مىكند بر آن‌كه اين قدر لرزه به سبب غلبهء قوت نيست بلكه به سبب كثرت مادهء موجب لرزه است و قسمى از لرزه است كه دلالت مىنمايد بر موت و او آن است كه تابع ضعف قوت و سقوط حرارت غريزى و تنفس باشد . و بقراط گفته كه هرگاه لرزه چند مرتبه در تب غير مفارقه بر مريض ضعيف معاودت نمايد اين از علامات موت است . و اما اسباب قشعريره كمتر از اسباب لرزه مىباشد . انطاكى گويد كه گاهى نافض به حسب كثرت خلط كثرت مىپذيرد و لهذا نافض بلغمى عظيم مىباشد و در صفرا ضعيف بود و به همين جهت آن را قشعريره مىنامند همچنين اكثر اطبا تقرير نموده‌اند و قومى به عكس اين گفته‌اند يعنى نافض صفراوى قوىتر مىباشد به سبب حدت آن . و كازورنى هر دو قول را جمع كرده و گفته كه نافض