محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

72

اكسير اعظم ( فارسى )

قسمى از خناق است كه به سبب ورم لصمه حادث مىشود و پيش حلق از گوش تا گوش مثل طوق ظاهر شود و لهذا مسمى ابذجه است . و صاحب كامل و تابعان او مثل صاحب جامع گويند كه حدوث ذبحه از ورم حار است كه عارض مىشود و يا بعضل حلق و يا بعضل مرى پس اگر در عنصل داخل باشد آن را سوتبخى گويند و اين روى است منع از در او مىكند . و اگر در عنصل باشد آن را فوتنجى نامند و صاحب اين عالت را عسر نفس و ضيق و تنساب او و تب و نقصان در صورت و وجع در حلق و سرخى در گردن و ردى و تمدد و عسر در بلع و غور عنين عارض ميگردد و اما حدوث خوانيق از ورم حار بود كه بعضل حنجره عارض شود و پس اگر ورم در عنص خارج باشد آن را خوانيق مطلق گويند . و اگر در عنصل داخل بود آن را خوانيق كلبى خوانند و عارض ميشوند براى اصحاب اين علت اعراضى كه عارض ميشوند اصحاب ذبحه را بعينه اگر آنكه اين صعبتر و شديدتر بود و دهن صاحب اين گشاده مىباشد و بر فرو بردن چيزى از اطعمه قادر نباشد و بسا است كه در حلق او چيزى رقيق هم فرو نبرند و بسا است كه دراز دارد و آن جهد كند و از بينى خارج گردد . و صاحب تقويم و ماتن اسباب برآنند كه ورم عضلات خارج حنجره ختاق مطلق است و ورم عضله حلق و مرى و ورم عضلات داخله خناق كلبى و مذهب اين آب صادق اين است كه هرگاه اجزاى دهن در خارج اثر ورم ظاهر نباشد و آماس در عضلات داخل حلق مختص بود آن را ذبحه گويند و على بن زين در فردوس الحكمه نوشته كه خناق پنج نوعست بعضى عارض مجراى طعام ميگردد و بعضى عارض مجراى هوا . دو نوع ديگر در عضلات مطيفه كه در هر دو طرف اين دو مجرياند . و نوع پنجم زائل شدن فقرات رقبه است به سوى داخل و اين را خناق كلبى نامند . و طبرى گويد كه علت معروف بخانقه از جنس ذبحه است و آن ورم لوزتين هر دو عنصل موضوع درد و جانب حلقوم و عضلات داخله معروفه بطر جهاريه و در رأس مضمار و عضله دقيقه شبيه بلام كتابت يونانى است كه مشترك است به آن طرف مرى و طرف حلقوم و بيخ زبان و چون اين مرض مهلت نميدهد صاحب خود را لهذا خانقه ناميدهاند . بالجمله شيخ ميفرمايد كه خناق عبارت است از امتناع نفوذ نفوس به سوى ريه و قلب و آن از اسباب بسيار عارض مىشود مانند استعمال ادويه خناق آورد ادويه سميه و مانند جمود خون يا شير در بعض احشا و ليكن مراد ما از آن در اينجا آن است كه به سبب ورم در آلات نفس قريب بحنجره بهم رسد يا به سبب عجز قوت محركه از تحريك آلات استنشاق و يا به سبب انطباق بود و ظاهرست كه درم چون عضو مجاور الفشار و تسديد منافذ حار مىكند . و ايضاً چون قوت محركه عضلات حنجره مرى از تحريك و فعل او به سبب يبس يا استرخا يا تشنج يا آفت ديگر عاجز شود حيوان را امكان تنفس نماند و اگرچه مجرى غير مسدود باشد و انطباق به سبب مزاحمت عضو مجاور بود مثل زوال فقرات گردن به سوى داخل كه به سبب ضريه يا سقطه واقع شود و اين لاعلاج است و يا به سبب ورم عضلات فقار و رابطه آن يا ورم مرى و عضل باطن مرى و رابطه او يا ورم عضله داخل حنجره يا عضله ما بين مرى و حنجره و يا به سبب تشنج يابس يا امتلايى كه در عضلات فقار افتد و تشنج يابس رديترست و يا به سبب ريج غليظ كه در مفصل فقار درآيد و يا به سبب ماده حاد كه در مفصل درآيد و يا به سبب رطوبت مزنفه كه به داخل زوال فقار نمايد و اين اكثر اطفال را به سبب نرمى رباطات و اعصاب و امتلاى دماغ ايشان عارض ميگردد و آنجه در فقره دوم و در ما فوق او باشد خطر آن بيشتر است و آنچه زير اين باسشد سالمتر است و آنچه در فقره اولى باشد در كمال ردات و خطرست و از باب مجاورست كه به سبب ديدان عارض شود . و اسباب خناق به قول جرجانى پنج نوع است : يكى تناول ادويه مولد اين مرض بخاصيت مثل سماروغ و خربق . دوم ورم عضلات حنجره حلقوم و مرى رباطها و غشاهاى آن و عضله سر حلقوم يعنى علصميه . سوم انطباق حنجره و حلقوم به سبب خشكى يا تشنج يابس عضلها و رباطها و غشاهاى حنجره و حلقوم . چهارم زوال مهره گردن باندرون به سبب آسيبى كه به دو رسد . پنجم كشيدن مهره گردن به سبب تشنج عضلات حنجره و حلقوم . و بعضى استرخاى عضله فاتح حنجره و ورم ريه باريم متولد در آن يا در فضاى سينه و تولد كرم در معده در روده و استحمام متواتر نيز بر اسباب مذكوره افزوده‌اند بدانند كه ورم خناق بحشب موضع علت منقسم به چهار قسم ميگردد زيرا كه يا در مقدم گردن يا صدر پديد آيد و اين سالمترين اقسام است و يا در عضلات خارج از حنجره مائل به طرف خلف و در عضلات مرى بود حتى كه ورم و سرخى و رنگ او در داخل دهن ظاهر گردد و بسا است كه تا فقرات و نخاع به مشاركت متاوى گردد و يا در عضلات باطن از مرى باشد و در اين تنگى نفس بمجاورت بود و ورم در حس ظاهر نباشد و يا در عضلات داخل حنجره و غشاى مستبطن او بود و اين بدترين انواع اربعه است . و ايضاً بحس ظاهر نبود و جميع علامات خناق كلبى موجود باشد و گاهى از اين اورام دو و يا سه و يا چهار مجتمع شوند . و به قول شمعون و رازى