محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

33

اكسير اعظم ( فارسى )

يافته شود و از رطوبت دموى باشد و الا از بلغمى و در ادلاع اللسان ورمى از رنگ زبان بر خلط فاعل او استدلال نمايند و ديگر آثار هر ماده كه در ورم زبان مسطور شد زبان توجه نمايند و در ادلاع خناقى وجود خناق بر آن گواهى دهد . علاج : در عظم دموى و آنچه از ماده حار باشد بعد فصد قيفال و رگ زير زبان و تنقيه به مسهل صفرا و نوشيدن اشربه مطفى و مغلظ خون مثل شربت انار و ريباس و عناب مدام قطعات حامضه و قابضه مسيل لعاب مثل مصل و ترشى ترنج و ريباس و انار ترش و زبان مالند و به سماقيه و حصر ميه غذا سازند و در رطوبى بعد تنقيه بسمهل بلغم و ايارجات به نوشاور نمك مع مصل و يا به نمك و يا نوشادر به سركه و يا زنجبيل و نوشادر به سركه و يا به عاقرقرحا و نوشادر مدام دلك زبان نمايند يا بگيرند زنجبيل و فلفل و دارفلفل و نمك لاهورى و باريك سائيده بر زبان بمالند كه به حج خود عود كند . و به قول بعضى شوره و نمك بر زبان ماليدن و از مطبوخ تخم كتان و حلبه و انجير مضمضه كردن عظم زبان را نافع است . و گويند كه دلك زبان بمعجون انفر و يا زبان را به سرعت لاغر كند و ملازمت فلاسفه در امراض زبان كثيرالمنفعتست خصوصاً در شيخوخت و بگنجشك و لحوم بريان غذا سازند . طبرى و صاحب جامع مينويسند كه در ادلاع اللسان اگر سببش كثرت خون حاد باشد فصد قيفالين نمايند و ميان هر دو فصد فاصله سه روز دهند بعده به مطبوخ هليله و تمر هندى و غيره تنقيه نمايند . و اگر نوشيدن دوا دشوار باشد به حقنه الهينه استفراغ كنند و بعد تنقيه تام اين حقنه به عمل آرند جو مقشر كوفته صد درم و عناب پنجاه عدد و سپستان يك كف و برگ اسپغول باقه برگ خبازى باقه سبوس گندم كف مغز بادام مقشر كوفته بست درم همه جوشانيده صاف نموده بست درم روغن بنفشه و سى درم شير زنان بر آن ريخته يك بار صبح و يك مرتبه وقت خواب حقنه كنند و غذا نمايند بزرده زيرباج يا حسوه آب سبوس كه بر آن مقدار صتلح از شير خر ريخته باشند و با آبى كه در آن گل سرخ و عدس و گشنيز خشك هر واحد يك كف جوشانيده باشند صاف نموده و هم وزن آن سركه آميخته مضمضه نمايند بدفعات متوالى و خرقه مبلول به اين آب سرد كرده بر زبان بپيچند و به شير دختران مضروب با آب طلع سعوط كنند . و اگر اين تدبير فائده نكند فصد هر دو رگ زير زبان كشانيد . از تغير مزاج و انحلال قوت و انحلال طبيعت عليل غافل نشوند و از رعاف حذر كنند و اگر يكى از اين اسباب پيدا شود معالجه او متوجه شوند و در آن استسقا نمايند تا دموى به هلاكت نگردد . و اگر سببش صفرا باشد همين تدبير علاج كنند الا در مسهلات چيزى از سموقنيا زياده كنند و كشوث تازه به سركه بخورند و مزاورات او با آب حصرم سازند . و اگر سببش رطوبت رقيق فاسد باشد حنه كه در لقوه و فالج به كار آيد استعمال نكنند حتى كه مزاج او عود كند بعده به معالجه او اعاده نمايند به دستورى كه مسطور شد و در بعض اوقات زبان به عسل تنها و يا با صعتر بمالند و گاهى عند تغير مزاج محتاج به فصد باسليق يا حجامت ساقين ميشوند و چون ورم به تحليل شروع كند و لعاب منقطع نگردد و به سركه كه در آن گل سنع و گلنار مازو و مانند آن اشيا قابضه جوشانيده باشند مضمضه نمايند . و اگر سببش سودا باشد تنقيه به مطبوخ افتيمون نمايند و غافل نشوند و در علاج او مبادرت نمايند تا كه مزاج متغير بحدت نشود فصد نكنند و چون در مزاج حدت پيدا شود فصد باسليق نمايند و دوا نبايد آشاميد . و اگر از استفراغ مانعى نباشد مطبوخ لين دهند و بر لطيفترين اغذيه اقتصار كنند و بحفظ قوت و مزاج پردازند و چون عقل او متغير گردد به علاج ماليخوليا مع علاج زيان مشغول شوند و از آن غافل نشوند تا درم صلب نگردد و از جنس سرطان نشود و ادلاع اللسان كه در خوانيق عارض شود علاج خناق نمايند . و شيخ ميفرمايد كه استرخاى زبان چون به صبيان عارض گردد و پرهيز و تغذيه بعصافير و فواهض كفايت كند ضفدع اللسان و آن ورمى است مانند غده سخت كه زير زبان حادث گردد و چون بزرگ شود منع تكلم كند و الم شديد آرد و مدام لعاب از دهن سيلان كند و تشبيه او به ضفدع بهر آن است كه رنگ او مركب از سرخى رنگ زبان و سفيدى ماده و سبزى رگهاى او همچون لون غوك بود و نزد بعضى وجه نسيه آن بفضدع به جهت مشابهت بسر ضفدع است لهذا بعضى قدما اين مرض را روس الضفادع ناميدهاند و ماده آن خون غليظ يا بلغم غليظ لزج باشد و فرق ميان دو ماده چنان كنند كه ملاحظه نمايند اگر ضفدع سنع و با سوزش باشد از ماده دموى بود اگر سفيد و سخت اشد بلغمى بود . علاج : در دموى تبريدى كه در قلاع دموى گذشت بدهند و فصد سرر و نمايند و زالو بچسبانند و به مسهل صفرا تنقيه دماغ كنند و در بلغمى بعد از نضج مسهل بلغم و حب ايارج دهند و بعد تنقيه نوشادر و مازو و باريك سائيده پيوسته بر زبان مالند .