محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
36
اكسير اعظم ( فارسى )
جوهر دماغ دلالت مىنمايد و سيلان اشك بى سبب ظاهر در امراض حاده دلالت بر اشتعال دماغ و اورام آن مىنمايد و خصوصا وقتى كه از يك چشم سيلان نمايد و چون رمص حدقه را بپوشد مانند نسج عنكبوت پس مجتمع گردد دليل قرب موت عليل است و چشمى كه مفتوح ماند و بر هم نزند پلك را چنانچه در قرانيطس و احيانا در ليثرغس مىباشد و آنكه بند ماند و كشادن آن دشوار باشد چنانچه گاهى در ليثرغس مىباشد و نيز در قرانيطس نزد الخلال قوت دلالت بر آفت عظيم در دماغ مىكند و كثرت بر هم زدن چشم دلالت بر اشتعال حرارت و جنون مىنمايد و مداومت نظر بر يك جا دلالت بر وسواس و ماليخوليا مىنمايد و گاه استدلال كرده مىشود از حركات چشم بر اوهام دماغ از اعتقادات غضب و غم و خوف و عشق و خجل و مانند آن و حجوظ چشم عارضى دلالت بر اورام يا امتلاى اوعيه دماغ مىنمايد و كوچكى و فرو رفتگى چشم كه عارضى باشد هر دو دلالت بر تحلل كثير از جوهر دماغ ميكنند چنان كه در سهر و قطرب و عشق عارض ميگردد و هر چند كه اختلاف هيات آن در آن باشد چنانچه در موضع او مفصل بيايد و همچنين گاه دلالت مىنمايد بر حمره دماغ قوباى آن . و گويند كسى كه چشم او ازرق طبيعى ملمس بود و حواس او مكدر باشد دلالت مىكند بر آنكه مزاج دماغ او رطب است و كسى كه در چشم او سرخى نباشد و عروق آن باريك و ملمس آن خشك و حواس او صافى بود اين دلالت مىنمايد بر آنكه مزاج دماغ او يابس است و كسى كه رگهاى چشم او سرخ سطبر و ملمس او گرم و حواس كدر باشد دلالت بر حرارت مزاج دماغ و رطوبت آن مىكند . و اگر امر بر خلاف اين باشد دلالت مىكند بر آنكه مزاج دماغ او بارد يابس است . و اما دلائل مأخوذ از حال زبان مثل آنكه رنگ آن در اكثر دلالت بر حال دماغ مينمايد چنانچه سفيدى آن بر ليثرغس و زردى آن اولا و سياهى آن ثانيا بر قرانيطس و همچنين غلبه زردى بر آن و سبزى عروق تحت آن بر مصروعيت صاحب آن دلالت مىنمايد و استدلال برنگ زبان مانند استدلال برنگ چشم نيست زيرا كه چشم شديد الاختصاص به دماغ است و نيز گاهى استدلال كرده مىشود برنگ زبان بر احوال معده ليكن هرگاه دانسته شود كه در دماغ آفتى است بعيد نيست استدلال بدان بر حال دماغ و گاهى استدلال مىنمايند بر حال دماغ از سحنسه زبان پس فربهى آن دلالت بر رطوبت دماغ مىكند و هزال آن بر جفاف او و اين وقتى است كه سبب آن در نفس زبان نباشد و گاه استدلال ميكنند بر آن به مقدار چيزى كه سيلان كند از لعاب و اگرچه اين به تبعيت احوال دهان باشد پس كثرت لعاب دلالت مىنمايد بر افراط رطوبت دماغ اگر از معده نباشد و قلت آن بر جفاف دماغ و گاه استدلال مىنمايند بر آن به حال كلام پس لثغه و تمتمه و فافاى آن تابع ضعف بيان دلالت بر ضعف دماغ مىنمايد و سرعت كلام و كثرت آن دلالت بر حرارت دماغ مىنمايد و بطوء و قلت آن بر رطوبت دماغ و چون مريض از كلام كردن كراهت كند دماغ آن مشتغل از حرارت مىباشد و گاه استدلال ميكنند به چيزى كه زبان آن را احساس نمايد از كيفيات ملموسه پس احساس بحرارت دلالت بر حرارت دماغ مىكند و به جفاف بر يبس دماغ و كذلك در باقى اقسام اگر سببى در معده يا در نفس زبان نباشد و گاه استدلال مىنمايند بر آن به چيزى كه احساس كند آن را زبان از طعوم پس احساس طعم هر خلط دلالت بر غلبه آن در دماغ مىكند و گاه استدلال كرده مىشود بر آن به مقدار زبان پس غطم او بسيار دلالت مىنمايد بر رطوبت دماغ و صفرا و بر يبس آن و گاه استدلال ميكنند بر آن بافعال قواى لسان پس خدر حس و ضعف ادراك او طعوم را دلالت بر آفتى در دماغ مىنمايد و كذلك بطلان ذوق و گاهى دلالت مىكند ثقل زبان بر كثرت اخلاط خصوصا بلغم و خون و اين همه دلائل اكثرى است و مادام كه در عضوى ديگر سبب مقتضى آن نباشد . و اما مأخوذ از حال وجه پس از رنگ او يعنى دلالت الوان بر افرجه معلوم است و از جهت سمن و هزال آن پس فربهى و سرخى آن دلالت مىنمايد بر غلبه خون بر دماغ و لاغرى آن با زردى دلالت بر غلبه صفرا مىكند و گاه به سبب قوت برد مىباشد چنانچه در ناقهين به سبب قلت خون و افراط برد مىباشد و لاغرى آن با تيرگى بر غلبه سپس سوداوى و بر سقوط قوت و قرب موت دلالت مىنمايد و تهبج چهره دلالت بر غلبه مائيت در خون مىكند و گاه به سبب ضعف غاذيه مىباشد و بذانند كه اينها احوال عارضىاند نه اصلى و آنكه نيست علتى در بدن كه متغير گرداند سحنه وجه را مگر از جانب دماغ و گاهى استدلال كرده مىشود بر حال دماغ از حس وجه پس اگر سليم باشد ذلالت بر سلامت دماغ كند . و اگر مؤف باشد بر آفت دماغ دلالت نمايد و اين در اغلب احوال است و گاه استدلال بر آن ميكنند تا از استواى لب و بينى و ابرو در امراض حاده بر استواى دماغ و برين قياس است آنچه مخالف او باشد . و اما دلائل مأخوذ از حال رقبه پس اگر گردن قوى غليظ باشد ذلالت بر قوت دماغ و وفور آن