محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
34
اكسير اعظم ( فارسى )
مزاج دماغ مذكور گردد و در ثانى عارض ميگردد و مر او را يبوست در بعض اوقات نزد حركت سخت يا حرارت شديد و يا مانند آن از اسباب يبوست مذكوره و آن را در سائر اوقات دلائل يبوست نبود و آنچه به سبب حرارت مزاج او باشد به آن سائر علامت حرارت مزاج دماغ مىباشد و آنچه به زودى رطب گردد گاه به سبب حرارت جوهر دماغ و گاه به سبب برودت جوهر آن و گاه به سبب بودن مزاج جوهر آن اصلى رطب و گاه به سبب بودن مزاج جوهر اصلى يابس مىباشد پس اگر از حرارت باشد آنجا علامات حرارت بود و آن ترطيب دائمى نبود بلكه عقب حرارت مفرد كه واقع شود در دماغ كه منجذب گردد رطوبات به سوى آن پس اگر باقى ماند مزاج حار غالب بر رطوبات تا مدت مديد بعد نفض يبوست عارض گردد پس اگر غلبه كند رطوبات عود نمايد دماغ و بارد رطب گردد به سبب انطفاى حرارت غريزى . و اگر آن هر دو مستوى گردند در اكثر امر رطوبت عفونت يابد و امراض عفنى و اورام پيدا گردد جهت آنكه اين رطوبت غريزى نيست كه تصرف نمايد در آن حرارت غريزى تصرف طبيعى بلكه در آن تصرف مينمايد تصرف غريب و آن عفونت است . و اما اگر دماغ كه ترطب سريع يابد به سبب برودت مزاج باشد حدوث رطوبت دفعه نباشد بلكه تدريجى و به طول ايام بعده ترطب به سرعت گردد و علامات برودت مزاج دماغ موجود باشد . و اگر ترطب دماغ به سرعت به سبب رطوبت نفس دماغ باشد پس سرعت در اين به جهت يكى از دو سبب مىباشد يعنى يا به سبب آنكه رطوبت احداث برودت مىنمايد و برودت مفسد قوت هاضمه مغيره غذائى است كه به سوى دماغ ميرسد پس ترطب ظاهر ميگردد و چون اين برودت دفعه حادث شود ترطب بعد از آن نيز دفعه مىباشد و چون با وجود آن سده مجارى بهم رسد فضول در آن محتبس ميگردد و اين لا محاله موجب زيادتى رطوبت گردد و اين دائمى و لازم مىباشد و مع لك آن نيست كه نادر باشد و دفعه بود . و اما سرعت و بطوء انفعال حادث به سبب يبوست دماغ سبب آن نشف رطوبات است آنچه دفعه واقع شود چون يبوست يكبارگى افتد و با علامات يبوست متقدمه باشد و سبب او آن است كه از حرارت واقع شود الا فرق در اين هر دو از علامات حرارت و علامات يبوست كرده مىشود پس اين دلائل مأخوذ از سرعت انفعال واجب نيست كه اعتبار كرده شود در سرعت انفعال به سبب ضعف قواى طبيعيه خصوصا ترطيب به جهت آنكه ضعيف قواى طبيعيه تابع يكى از اين اسباب است و كل موافقات و مخالفات مأخوذ از جهت كيفيات نيست بلكه گاه مأخوذ از جهت كميات و حركات نيز مىباشد چنانچه ديده مىشود صاحب علت معروف به بيضه كه اختيار مىنمايد استلقا را بر سائر اوضاع اضطجاع . استدلال از جهت مقدار رأس اما فرق كائن به سبب صغر رأس و كبر آن پس واجب است كه دانسته شود كه سبب صغر رأس در خلقت ماده نطفيه است چنانچه سبب كبر آن كثرت ماده نطفيه متوزعه در توزيع طبيعى رأس است پس اگر قلت ماده با قوتى از قوت مصوره اولى باشد رأس حسن الشكل بود و اقل ردائت باشد از آنچه با صغر رأس ردائت شكل جمع شود در خلقت كه آن دلالت بر ضعف قوت كند با آنكه صغر رأس با حسن شكل خالى نبود از ردائت در هيئت دماغ و ضعف قواى دماغى و ضيق محلهاى قواى سياسيه و طبيعيه در آن و ازاينجهت اصحاب فراست گفتهاند انسانى كه سر او كوچك با ردائت شكل باشد لجوج جبان متحير در امور سريع الغضب مىباشد . و جالينوس گفته صغر رأس دلالت بر ردائت هيئت دماغ مىنمايد و اگرچه كبر رأس هميشه دلالت بر جودت حال دماغ نميكند مادام كه مقترن نگردد با آن جودت شكل و غلظ عنق و وسعت صدر كه هر دو تابع عظم عصب و اضلاع است كه تابعاند عظم نخاع و قوت آن را و اين تابع قوت دماغاند چه كثرت ماده را چون قوتى از قوت مصوره مقارنت نمايد سر بر هيئت حسنه جيد الشكل مىباشد و آنچه موكد اين است آن است كه اينجا بسائر اعضا داشته باشد پس اگر با كثرت ماده ضعف قوت مقارنت يابد دماغ ردى الشكل ضعيف الرقبه صغير الصلب باشد يا مؤف بود چيزى محيط به آن دماغ است با وجود آنكه گاه زيادتى سر در عظم طبيعى نبود بلكه عارضى باشد مانند صبيانى كه عارض مىشود ايشان را انتفاخ سر و عظم بالطبع نبود بلكه بر سبيل مرض عارض گردد و سبب آن كثرت ماده فضيله است كه غليان يابد همچنين كبار را نيز اوجاع رأس صعب عارض مىشود و گاه عارض ميگردد اينكه كوچك مىشود يافوخ و فرو مىرود صدغ نزد استيلاى حمره بر دماغ . و از جالينوس نقل كردهاند كه سر كوچك دلالت بر ردائت حس دماغ مىكند . و اما سر بزرگ اگر به شكل محمود بود و گردن غليظ و فقرات پشت بزرگ و همه اعصاب غليظ باشند اين محمود مىباشد . و اگر سر بزرگ به خلاف