محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

32

اكسير اعظم ( فارسى )

و استدلال از احوال احلام از آن جمله است كه لائق است كه مضاف كرده شود به سوى اين موضع و بيان آن نموده شود پس كثرت ديدن اشياى زرد و حاد دلالت بر غلبه صفرا مىكند و همچنين رؤيت اشياى ديگر مناسب مزاج و احتياج بشمار آن نيست و احلام مشوشه دلالت بر حرارت و يبوست مىنمايد . و ايضا منذر بامراض حاده دماغيه است و همچنين احلام منفرعه مخوفه كه ياد نماند و فراموش كند در اكثر بر برودت و رطوبت دلالت مىكند . استدلال از افعال حركيه و آنچه شبيه به آنها است از خواب و بيدارى اما دلائل مأخوذ از جنس افعال حركيه يعنى متعلق بحركات پس بطلان و ضعف آنها دلالت مىنمايند بر غلبه رطوبت فضليه رقيقه كثيره در آلات آنها و در هر عضوى كه باشد بر آفت در دماغ دال بود مگر آنكه اخص به آن چيزى است كه عام در جميع بدن باشد مانند سكته و يا در يك شق مثل فالج و لقوه استرخائى و بسا است كه بطلان و ضعف از حرارت دماغ يا يبوست در نفس آن يا حرارت در چيزى از اعصاب نابته از آن يا يبوست آنها عارض ميگردد ليكن اين بعد امراض كثيره مىباشد و به تدريج اندك اندك و به طول زمان و آنچه در عضو واحد است مانند استرخا و امثال آن پس گاهى آن به سبب امراض خاصه به آن عضو مىباشد و گاه از اندفاع فضول از دماغ به سوى آن و ابا تغير آن اگر دفعه باشد نيز دلالت بر رطوبت مادى كند . و اگر اندك اندك افتد بر يبوست ساذجى در آلات آن سواى دماغ و آنچه مختص به دماغ است مانند تغير حركات مصروع بود به سبب صرع كه آن تشنجى عام است و صرع نميباشد مگر از رطوبت يعنى از ماده بهر آنكه دفعه حادث مىشود و يا به مشاركت عضو ديگر دلالت مينمايد بر سده غير كامله و مانند رعشه سر پس جميع اين امراض دلالت مىنمايند بر غلبه ماده غليظه بر آن جانب از دماغ يعنى جانب ماخر از آن و يا بر ضعف و يا بر يبوست آن اگر حدوث آن بعد امراض سابق بر آن و اندك اندك باشد . و اما آنچه از رعشه در اعضاى دور تر از دماغ باشد پس قول در آن همان است كه مكرر مذكور شد يعنى اين آفات گاه از اسباب مختصه به عضو مىباشد و اين همه حركات خارج از مجراى طبيعىاند . و ايضا اگر انسان نشيط و چابك در حركات باشد پس مزاج دماغ او در اصل خلقت حار يا يابس باشد . و اگر مائل به كسالت و سستى بود مزاج او بارد يا رطب باشد . و اگر با وى مرضى باشد و حركات او به سوى قلق و اضطراب باشد آن حار بود . و اگر بآرام و سكون مائل بود و قوت او بسيار سقوط نيافته آن دال بر برودت است و از آنچه مناسب اين باب است استدلال از حال نوم و يقظه است . بدان كه خواب دائم تابع سوء مزاج رطب مرخى يا بارد مجمد حركت قواى حسيه است يا به سبب شدت تحلل روح نفسانى بنا بر افراط حركت و يا به سبب اندفاع قوى به سوى باطن براى هضم ماده و اندفاع روح نفسانى بالاتباع به آن چنانچه بعد از طعام مىباشد پس هرگاه كه خواب بر مجراى طبيعى نباشد و تابع لقب و حركت نبود سبب آن رطوبت و يا جمود است . و اگر اسباب مجمده واقع نشود و دلائل بر افراط برودت دلالت نكنند سبب آن رطوبت است بعده هر رطوبتى موجب خواب نبود زيرا كه مشائخ با وجود رطوبت مزاج بيدارى ايشان لا محاله طول مىكند . و جالينوس گمان مىكند كه سببش از كيفيت رطوبات بورقيه ايشان است كه آن به سبب ايذاى دماغ بيخوابى آرد الا آنكه يبوست بر حال باعث بيدارى است . دلائل مأخوذ از افعال طبيعيه از آنچه مستفرغ ميگردد و از شعر كه ميرويد و از اورام و قروح كه در جلد سر و گردن و حوالى آن ظاهر مىشود اما دلائل مأخوذ از جنس افعال طبيعيه پس اين افعال ظاهر ميگردند از مثل فضول يا به طريق انتفاض و اندفاع آن يا در كيفيت و كميت آن يا بامتناع آن اما انتفاض فضول دماغى يا از حنك مىباشد يا از بينى يا از گوش و يا به چيزى كه ظاهر ميگردد بر سر از قروح و بثور و اورام و يا از مو به جهت آنكه موى سر از فضول دماغ ميرويد و استدلال كرده مىشود از مو به سرعت انبات يا بطوء آن و سائر آنچه از احوال آن در باب آن مذكور است اما طريق استدلال از انتقاضات فضول از مسالك مذكوره ذكر كرده مىشود كه اين فضول اگر بسيار گردد دلالت مىنمايد بر كثرت مواد و بر قوت سببى كه به جهت آن در عضو فضول زياده ميگردد و چنانچه از مبحث اسباب در كليات معلوم شده . و ايضا دلالت مىكند بر عدم ضعف قوت دافعه . و اما وقتى كه باز ماند از اندفاع و يا كم گردد و با وجود آن يا ثقل و يا دخر و يا لزع و يا تمدد و يا ضربان و يا دوار و طنين يافته شود دلالت مىكند برسد و يا ضعف قوت دافعه و امتلا و استدلال كرده مىشود بر جنس ماده به اين نحو كه اگر لذع و خر و احراق و قلت ثقل و صفرت لون وجه