محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

18

اكسير اعظم ( فارسى )

پس ادويه معدنيه مفرحه نافع خفقان مضر جگراند بهر آنكه به سبب غلظ و حجريت خود در كبد بچسبد و در مجارى آن هنگام مرور خود بايستد و در ضعف و اذيت او بيفزايد و در مثل اين صورت بايد كه طبيب رعايت اهم در معالجه نمايد و جانب مرض ديگر نيز اهمال نكند . قانون : چون مرض و عرض مجتمع گردد به علاج مرض ابتدا كنند كه عرض به تبعيت آن زائل گردد مگر آنكه عرض غالب و شديد النكايت باشد و از آن خوف كنند كه قوت را تحليل و ضعيف كند در اين صورت به معالجه اين مشغول شوند . و اگر چه در مرض بيفزايد مثل غشى چون مقارن تپ باشد كه در مثل اين وقت محتاج به دادن دواى مقوى و مزيد روح مثل خمر و امثال آن از مسنخات مىشوند كه در اين هنگام قصد عرض كنند و به مرض التفات ننمايند چنانچه مخدرات در قولنج شديد الوجع چون صعب شود براى تسكين عرض كه آن وجع است مىخورانند . و اگر چه اين مضر است به نفس قولنج كه آن مرض است به سبب تبريد مخدرات موجب زيادت سبب او و همچنين گاهى تأخير فصد واجب به سبب ضعف معده يا اسهال متقدم يا غثيان فى الحال مىكنند بنا بر آنكه ضعف معده و ضعف اسهال متقدم از فصد مضاعف شوند و گاهى در آن تأخير نمىكنند و فصد مىنمايند و قصد سبب يعنى خون به استيفا نمىكنند چنانچه در مرض تشنج امتلائى قصد اخراج همهء خلط نمىنمايند بلكه چيزى از آن مىگذارند كه حركت تشنجى آن را تحليل كند بهر آنكه رطوبات غريزى تحليل نگردد و نوع دوم آن يعنى تشنج يبسى كه از آن شديد الخطر است حاصل نشود . قانون : به قول مسيحى آنچه علاج كرده مىشود از ابدان آن احوال مرض است نه اعراض كه لاحق احوال گردد بهر آنكه احوال اعضاى بدن چون كما ينبغى جارى باشد افعال او نيز بر مجراى طبعى جارى خواهد بود . و هرگاه به غير ما ينبغى جارى بود حال او به خلاف اين خواهد بود زيرا كه احوال طبعى از اعضا اسباب افعال است و نسبت حال بدن كه آن مرض بود به سوى فعل كه آن را آفت از آن رسد نسبت سبب به سوى آن است مگر فرق ميان هر دو آن است كه مرض نباشد مگر به افعالى كه آن را ضرر رسد و افعال كه آن را ضرر برسد نباشد الا با مرض . و اما سبب مرض نباشد مگر با مرض . و اما مرض گاهى باشد و سبب او زائل شده باشد و لهذا مىبايد كه اعتنا به سبب مرض نمايند كه به زوال او مرض و عرض زائل مىگردد . و اگر سبب موجود نباشد به مرض اعتنا فرمايند كه به زوال او عرض زائل شود و جائز نيست كه عرض با وجود فقدان مرض موجود بود تا عنايت به عرض بدون مرض كرده شود و گاهى در بعض اوقات اعتنا به عرض كرده مىشود نه بهر آنكه مرض به زوال او زائل خواهد شد بلكه بنا بر آنكه آن را نكابت در بدن چنان باشد كه تا زوال مرض مهلت ندهد يا مرض ديگر پيدا كند پس عنايت به ازالهء مرض از وجهى و به عرض از وجه ديگر باشد و گاهى امر مرض ترك كرده مىشود و صرف عنايت به سوى عرض مىكنند اگر نكابت مرض شديدتر باشد و گاهى در ازاله او و قمع عاديت او چيزى استعمال مىنمايند كه آن در مرض زياده مىكند و اين وقتى است كه زيادت مرض سليم از ترك عرض بر حالش بود پس قمع او نمايند تا از غائلهء او امن گردد بعده عود به مرض نمايند و تلافى عملى كه كرده باشند بايد كرد . قانون به قول حكيم ممدوح معالجهء امراض به فاعل حقيقهً كه آن طبيعت مغيره مرض است تمام مىشود و آن را دائم مجاهده با مرض است و مرض بدان سبب باقى نمىماند كه طبيعت مجاهده نمىكند و ازالهء او نمىخواهد بلكه طبيعت از آن عاجز مىگردد با وجود دوام مجاهده و دوا آلة طبيعت است كه بدان تقويت مىيابد و اعانت و استعانت بدان مىكند و آن را در ازالهء مرض استعمال مىنمايد و دوا بدون حسن استعمال او فائده نمىكند و طبيب خادم است مثل معين طبيعت را كه دوا و غير آن را از داخل و خارج كما ينبغى در وقت و مقدار قريب او مىرساند بعده آن را حاضر مىكند آنچه سزاوار است و تقويت بدان مىيابد و حاضر مىكند آن را آنچه استعانت بدان در وضع مرض نمايد و لهذا طبيعت گاهى ازاله امراض كثير بدون دوا و طبيب مىنمايد و طبيب و دوا بر ازالهء مرض قادر نباشد هرگاه قوت ضعيف و طبيعت عاجز گردد و بايد در هر مرضى كه اراده علاج آن باشد اين اشياء طلب نمايند بعده اقدام بر مباشرت علاج او كنند . قانون : بقراط گويد كه طبيب را تا معرفت مرض و تشخيص علت به ثبوت نپيوندد به علاج دست نبرد و بعد از تحقيق بيمارى هر يك را از امراض به ضد آن معالجه فرمايد و اول مزاج مريض را دريابد آنگاه سن او و غذايى كه اندر حال صحت به وى عادت كرده و آنچه از رياضت و آسودگى به آن معتاد بوده و صنف و بلاد و مولد و حال والدين وى اندر صحت و سقم و مناسب‌ترين اشياء هر يكى را آب و هواى بلاد خويش و مجاورت آن چيزى است كه به وى خو گرفته باشد و از اينجا است كه اهل بحر و سكان بطائح را هر گاه استعمال بر اغذيهء لطيفه طيبه و آب‌هاى شيرين سبك باز آرند لا محاله از تندرستى بيرون برده باشد و چون به خوردن ماهى و خرما و آشاميدن آب‌هاى متغير و بدبوى برگردانند يكى از اسباب ازالهء مرض بوده باشد و در آنجا كه مزاج بيمار در غايت درجهء