ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

43

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

كرده است ؛ هرگاه تيرش به هدف اصابت كند از صدر اعظم پنجاه تومان اشرفى به عنوان نازشست مىگيرد و بعد آن را بين افراد تقسيم مىكند . در ميدان قصر شاهى دو عرادهء توپ كاليبر بزرگ وجود دارد . اين توپها در بندر عباس در دورهء صفويه از پرتغاليها به غنيمت گرفته شده است و بعدها آنها را به تهران آورده‌اند . به يكى از آنها « توپ مرواريد » مىگويند . اغلب اين توپها را با زحمت و مرارت بسيار ، با دست انسان به محل تيراندازى مىبرند كه اين كار ، گاه به قيمت جان آدمى هم تمام مىشود . يك بار شاه از من خواست با توپ تيراندازى كنم . با ترس و لرز بسيار امر وى را اطاعت كردم زيرا مىترسيدم مبادا تير به يكى از نگهبانان ميدان تيراندازى بخورد ؛ اما به حمد الله همه چيز به خير و خوشى برگذار شد و جان هيچ تنابنده‌اى فداى هوا و هوس شاه نشد . باوجود اين سپاهيان منضبط ، در جنگ نمىتوان به حملهء متحد دست زد . افسرها در پشت جبهه مىمانند و سرباز ناگزير مىبيند كه چگونه آنها درست يا نادرست خودشان را از معركه دور نگه مىدارند . سرباز كه مجروح شد به اميد خدا رها مىشود و اگر هم هنرنمائى بكند كسى او را مورد تشويق قرار نمىدهد و هرگاه ترس و جبن از خود نشان دهد بر وى مىبخشايند چون كسى ابدا ملتفت نمىشود . پس از هر پيروزى سرهاى كشته‌شدگان يا مجروحان جنگ از تن جدا مىشود و پوست اين جمجمه‌ها آماده شده به عنوان نشان پيروزى به تهران فرستاده مىشود . البته مخفى نمىتوان كرد كه سر خيلى از ايرانيها هم اغلب در بين اين جمجمه‌ها هست و اين همه كارها به افتخار شاه انجام مىپذيرد . طرز آماده كردن پوست جمجمه‌ها چنين است كه سر را مدتى زير خاك دفن مىكنند ، آنگاه آن را بيرون مىكشند و مىتكانند . در اثر اين تكانها قسمتهاى سخت و نرم از آن فرو مىريزد و فقط پوست باقى مىماند ؛ آنگاه آن را با كاه پر مىكنند و بر سر نيزه‌اى مىزنند . من در مراسم رژهء اين پوستهاى سر ، خيلى شركت كرده‌ام كه بزرگترين آنها پس از پيروزى بر اعراب مسقط برگذار شد . امام كه مدتى دراز ناحيهء بندرعباس را به اجاره داشت از پرداخت مال الاجاره خوددارى كرد و چنين وانمود كه استقلال دارد و گوشش بدهكار كسى نيست . عبد الله خان پسر حاكم كرمان به جنگ او رفت ؛ خود مقدار زيادى حشيش كشيد و از آن ، بين سربازان نيز تقسيم كرد ؛ حمله توسط طبيبى فرنگى به نام فاگرگرين « 23 » كه از اهالى سوئد بود و در خدمت ايرانيان قرار داشت و مقرش شيراز بود به خوبى هدايت شد ؛ اعراب به طرف دريا رانده شدند ، بسيارى بقتل رسيدند و ديگران در آب غرق شدند ؛ من رژهء پوست سرها را ديدم كه اعراب و بلوچهاى اسير محكوم به مرگ نيز در بينا بين آنها ديده مىشدند ، اما حكم اعدام عملى نشد ، چه امام اجاره را تجديد كرد و صره‌هاى بسيارى مملو از مسكوك طلا به خزينهء شاه سرازير شد . روىهم‌رفته اين تصور عارض شخص ناظر مىشود كه از قواى منظم

--> ( 23 ) . Fagergreen