ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

410

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

اصطلاح قرص كمر تهيه مىكنند ، مىچاپند و به آنها معجونهاى به اصطلاح اصل ، تربت ، مهره و طلسم را به قيمتهاى گزاف مىفروشند . حال هرگاه اتفاق بيفتد و مريضى در اثر مداواى آنان بميرد به سرعت باد و برق ناپديد مىگردند تا باز در شهرى ديگر دكهء كلاه‌بردارى خود را باز كنند . تحت عنوان تنزورختائى ( جن‌سنگ ) كه قيمت سرسام‌آورى براى آن مطالبه مىكنند ريشهء « بيش » را به مردم مىدهند كه اين تقلب در دورهء اقامت من در ايران نزديك بود به بهاى جان فرمانده توپخانه تمام شود . اغلب اين كلاهبرداران خطرناك هندى هستند . چندين سال پيش درويشى از سرزمينهاى تركمن‌نشين مجاور به تهران آمد كه اصولا مشغله‌اش كيمياگرى بود اما ضمنا شهرت داده بود كه از عهدهء علاج بيمارى سبل هم برمىآيد . چند بيمار چشم پيدا شدند كه به معالجات او اعتقاد پيدا كردند . پس از آنكه از كيسهء هريك چند تومانى بيرون كشيد و به هريك ضمانت كتبى داد كه در صورت عدم موفقيت در معالجه ، هريك از آنها حق دارد دست او را قطع كند چنان از روى بىشعورى به چشم اين بيچاره‌ها دست‌اندازى كرد كه هر پنج تن در اثر چسبيدن پلك به مردمك نابينا شدند . اين مصيبت‌ديدگان به اردشير ميرزا حاكم شهر ، يكى از عموزادگان شاه ملتجى شدند . وى از من گواهى طبى خواست و ضمنا يادآور شد كه ملاحظهء درويش را هم بكنم . من كورى واقعى شاكيان را گواهى كردم ولى در ضمن اين را هم يادآور شدم كه چون قبلا اين بيماران را نديده‌ام نمىتوانم به ضرس قاطع بگويم كه قبل از جراحى نابينا نبوده‌اند . در اينجا بود كه خان حاكم رأى سليمانى خود را چنين صادر كرد : « چون امكان ندارد بتوان پنج بار دست متهم را قطع كرد بايد از اين مادهء قرارداد فىمابين به كلى صرف‌نظر كرد ؛ اما از طرف ديگر چون متهم از سرزمينى مىآيد كه ايران با آن دائما در جنگ است ، پس به وى تكليف مىشود كه در مملكت خود به كار جراحى بپردازد ، چه پيش‌بينى مىشود كه ميزان خسارتى كه وى در آنجا ببار خواهد آورد كمتر از ويرانى و صدماتى كه توسط قشون ايران ايجاد خواهد شد ، نخواهد بود . » و بدين وسيله اين كلاهبردار را مرخص كرد . حتى ماجراجويان اروپائى نيز مىكوشند به عنوان مدعيان طبابت در ايران جلوه‌اى كنند ، اما به علت سوءظن ريشه‌دار ايرانيها نسبت به خارجيان نبايد اميدى به موفقيت داشته باشند . يك نفر فرانسوى كه مدتها در عثمانى و قفقاز سرگردان و متناوبا در سمتهاى عكاس ، فرمانده نظامى ، ملوان ، ناخداى كشتى ، مكانيك ، آشپز و غيره روزگار گذرانده بود ، در سال 1851 « 12 » به تهران آمد . وى در آن ايام به فروش واكس و مخلوطى از املاح كه به كار آتش‌بازى مىآمد اشتغال داشت و با كمال ناراحتى مطلع شد كه اين اجناس هيچ در ايران خواهان ندارد . ولى بسرعت تصميم گرفت و خود را معالج قلمداد كرد ، و واكسها را كه در قوطيهاى بسيار زيبائى جاى داده بود به

--> ( 12 ) . برابر است با 1267 ه . ق . - م .