ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

406

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

عيادت دعوت مىكنند آن است كه مىخواهند توسط آنان روابطى با سفارتخانه برقرار كنند ؛ به همين دليل هم رونق كسب و كار اطباى خارجى بستگى به سفارتى دارد كه به آن وابسته‌اند . در مورد جراحان خارجى وضع كاملا به صورت ديگرى است . در اين عرصه ديگر تفوق طبيبهاى فرنگى چون و چرا ندارد و دليل آن هم اين است كه همانطور كه در پيش گفتيم مردم جراحى را هم‌سطح طب نمىدانند بلكه آن را بيشتر در شمار پيشه‌ورى مىپندارند . طبيب مخصوص اروپائى شاه ، يعنى حكيم‌باشى وظيفه دارد كه هر روز صبح شرفياب شود و حتى هنگامى كه شاه مشغول صرف صبحانه است حاضر و در سفر و شكار نيز در التزام ركاب باشد . وى در مراسم سلام نقش مخصوصى به عهده دارد . اين خود از شرايط جلال و جبروت شرقى است كه چند نفر اروپائى و قبل از همه حكيم‌باشى سر بر آستانهء جلال شاه بسايند ، درست همانطور كه مخلوقات عجيب و غريب ديگر از قبيل فيلان تنومند با خرطومهاى رنگ‌آميزى شده ، زرافه‌ها و قس على هذا شرفياب حضور مىشوند . اين طبيب داراى لقب مقرب الخاقان است و بعدها كمربندى الماس نشان به او مىدهند و با گذشت زمان به درجهء سرتيپى و حتى سرلشكرى نيز منصوب مىگردد . درست قبل از صرف صبحانه طبيب بايد شرفياب شود تا نبض شاه را بگيرد . در اتاق رختكن طبق سنت كفشها را مىكند و به هنگام ورود به تالار وسيع كه در انتهاى آن شاه بر مخده‌اى تكيه زده و بر فرش مجللى نشسته است تعظيم غرائى مىكند ( ايرانى به هنگام ورود به نشانهء اظهار عبوديت ماهيچهء پايش را با دست مىمالد ) . آنگاه آهسته‌آهسته نزديك مىشود و در برابر شاه زانو مىزند ، نبضش را مىگيرد و با قيافه‌اى رسمى و جدى سرانجام فرياد برمىآورد : « بسيار خوب ! » . شاه آنگاه مىپرسد : « قوت دارد ؟ » طبيب : « مزاج مبارك سالم است . » در جواب هر خطابى كه از طرف شاه باشد بدوا مىگويند : « بله قربانت شوم . » هرگز نبايد با « نه » جواب گفت ، حتى اگر شاه ماه را خواسته باشد ، يعنى كارى كه هيچ‌كس در آن مورد از عهدهء ايفاى قول خود برنمىآيد . در طول صرف صبحانه كه معمولا يك ساعت دوام دارد شاه يا دستور مىدهد حكاياتى از رويدادهاى مطب برايش تعريف كنند ، يا گفت‌وگوئى با يكى از اطباى حاضر ايرانى دربارهء موارد مصرف داروهاى سرد و گرم ترتيب مىدهد و يا انواع و اقسام پرسشها را دربارهء اوضاع فرنگ مطرح مىكند . اين وظيفهء مخصوص نيز به من محول شده بود كه بعد از ظهرها به شاه زبان فرانسه ، تاريخ و جغرافيا تعليم بدهم . وى كه از حافظه‌اى خوب برخوردار بود كم هم پيشرفت نمىكرد و چون به موفقيت خود مغرور بود روزى از من پرسيد : « من از تو بهتر فرانسه صحبت مىكنم ، مگر نيست ؟ » و من بلافاصله به سبك درباريان در جواب گفتم : « حتما ، هر كلمهء شاه يك كرور مىارزد ، اما حرف من مفت است . » در حضور شاه همه بايد بايستند . اما به هنگام تدريس به من اجازه داده شده بود ، زانو بزنم و اين خود مرحمت