ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
286
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
« هنگام غروب منظم و مرتب به دالكى رسيديم . از همان روز دوم از اطراف و اكناف به ما خبرى اطمينانبخش رسيد داير بر اينكه در تخمين نيروى انگليسيها زياد مبالغه شده و آنها حد اكثر پنج هزار تن پياده و هفتصد نفر سوار با هفت عرادهء توپ كاليبر كوچك در اختيار دارند . ديگر فرمانده ما كه كاملا اميدوار بود دشمن را شكست دهد تصميم گرفت دست به شبيخون بزند . وى پيكى به نزد ايلخانى فرستاد و از او خواست حدود ساعت سه صبح آمادهء حمله باشد ؛ قرار شد شليك يك گلولهء توپ از كوهستان علامتى باشد كه وى به سهم خود حمله را شروع كند . « اين تمهيدات تا سرحد امكان مخفى نگاهداشته شد و مقارن ساعت شش بعد از ظهر دو هزار و چهارصد سرباز با هشت عرادهء توپ صحرائى روانهء برازجان شد . مع هذا بر اثر وجود يك نفر بدخواه كه متأسفانه از امثال و اقران او در اين حدود بسيار زياد يافته مىشود نقشهء حملهء ما به دست انگليسيها افتاد و آنطور كه بعدها متوجه شديم هشت ساعت قبل از حملهء ما آنها از كليهء جزئيات آن مطلع شده بودند . پس از دو ساعت راهپيمائى شجاع الملك دستور داد بر فراز كوهى كه دشت دالكى و برازجان را از هم جدا مىكند گلولهء توپ به صورت معهود شليك شود . بلافاصله پس از آن وى مطمئن شد كه نقشهاش در مورد غافلگير كردن دشمن نقش بر آب شده است . اما براى آنكه ايلخانى كه در اثر شليك توپ گمراه شده بود تك و تنها در معرض آتش دشمن قرار نگيرد ، فرمان داد با كمال احتياط اما با حد اكثر شتاب ممكن قشون پيشروى كند . « هنگامى كه سه هزار متر با لشكر انگليسيها فاصله داشتيم فرياد « يا على » به گوشمان رسيد و اين نشانهء آن بود كه قواى ايلخانى حملهور شده است و ما براى اينكه آنها را از نزديك بودن خود آگاه سازيم سه گلولهء ديگر با توپ شليك كرديم . انگليسيها كه از يك طرف بين فريادهاى جنگى و رجزها و از طرف ديگر علامتهاى ما با شليك گلولهء توپ گير كرده بودند گيج و مبهوت شدند و چون نمىخواستند بين آتش دو دشمن كه از قواى آنها اطلاع نداشتند محصور شوند صلاح در اين ديدند كه تن به جنگ ندهند و به طرف چاه كوتاه عقب بنشينند . « از اين لحظه به بعد تعقيب خصم به نحو درخشانى آغاز شد كه سه ساعت و نيم به طول انجاميد و دلاورى و تهور قواى ما باعث سرفرازى همه گرديد . براى انگليسيها على الدوام ايجاد ناراحتى مىشد ، راهشان به چاه كوتاه قطع گرديد و ناچار شدند به طرف شيف رو آورند . هرگاه ميسر مىشد كه همهء قواى خود را در نقطهاى جمع كنيم به نظر من فقط معدودى از انگليسيها در اين شب مىتوانستند جان بدر برند . هرگز در سراسر عمر خود نديدم كه سربازانى با اين درجه از مقاومت و تحمل در برابر شدايد تن به چنين راهپيمائيى اجبارى بدهند . شش ساعت راه را با دويدن طى كردند و از استراحت و رفع خستگى در بين آنها هرگز صحبتى نبود فقط مىگفتند « ما