ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

208

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

دو ماه بعد به دستور شاه بقتل رساندند « 14 » . هنگامى كه وى از ورود ما مطلع شد - ميرزا داوود خان را كه در اين بين از اروپا رسيده بود نزد خود فراخواند و گفت : « اين نمسه‌ها ( اتريشيها ) ى بيچاره را من باعث شدم به اينجا بيايند . اگر بر سر كار بودم اسباب رضايت خاطرشان را فراهم مىآوردم . اما حالا مىترسم كه به آنها بد بگذرد . هرچه مىتوانى سعى كن كه كار را بر آنها آسانتر كنى . » آرى اين اوضاع و احوال سخت نامساعد بود كه اين گروه در به دو ورود با آن مواجه شد . امير بدرستى پيش‌بينى كرده بود كه ما وظايف خود را نمىتوانستيم نه آن‌طور كه او مىخواست ، و نه بدان صورت كه خود مىپسنديديم ، انجام دهيم . ميرزا آقا خان ملقب به صدراعظم كه رياست وزرا را به عهده داشت دسيسه‌جوئى بود بىبديل كه با هر پيشرفتى ، بخصوص كه به دست سلف او شروع شده باشد ، سر مخالفت داشت . مىخواست از تأسيس مدرسه‌اى از نوع اروپائى جلوگيرى كند و چون آنها طبق قرارداد تعهداتى در قبال ما به عهده داشتند صدراعظم مىكوشيد با دادن غرامتى رضايت خاطر ما را جلب كند و تصور مىكرد در اين مورد موفق خواهد شد ، زيرا سفير وقت انگليس در ايران ، كلنل جاستين‌شيل كه با تعداد زيادترى از ايتاليائيهاى مهاجر براى سپردن مشاغل ما به آنها وارد مذاكره بود ، هيچ از مأموريت ما دل خوشى نداشت . اما به‌هرحال شاه با اين نقشه‌ها مخالفت ورزيد ، زيرا نمىخواست طرحهاى امير را كه مربى و خيرخواهش بوده است نقش بر آب سازد . وى صدور فرمان قتل امير را نوعى دفاع از خود تعبير مىكرد زيرا حيثيت امير چندان بالا رفته بود كه مردم فقط او را مىشناختند و از او حساب مىبردند ، درحالىكه مقام شاه در درجات بعد قرار گرفته بود . به‌هرحال اين انديشه و نگرانى شاه به كلى هم بىدليل نبود زيرا ممكن بود امير با همهء اخلاص و فدويتى كه داشت به مرور زمان در اثر اوضاع و احوال كارش به جائى بكشد كه نقش غاصبى را بخواهد ايفا كند . از چنين نمونه‌هائى در تاريخ ايران تقريبا بكرات ديده مىشود و درست مقارن همان احوال هم بود كه وزير هرات به همان نحو به درجهء خانى ارتقاء يافت « 15 » .

--> ( 14 ) . چون دژخيم كه يكى از افراد مورد توجه سابق امير بود از وى خواست كه خود نوع مرگش را معين كند او رگ زدن در حمام را برگزيد . من در سال 1859 ( 6 - 1275 ه . ق ) به ديدن اين حمام رفتم و ديدم در ديوار حمام جائى را كه به خون آلوده بود تراشيده‌اند ؛ حتى كسى به خود اين زحمت را نداده بود كه ديوار را دوباره سفيد كند و خراشيدگيهاى ديوار را از ديدهء مردم بپوشاند . ( 15 ) . هنگامى كه بعدها ملازم شاه شدم به خوبى متوجه اين نكته گرديدم كه وى عالما و عامدا از هر نوع گفتگوئى دربارهء امير اجتناب دارد . تنها يك‌بار از من پرسيد كه آيا هيچ وقت چيزى از امير شنيده‌ام . من مطلب را به جائى ديگر كشاندم ولى وى به من گفت : « آدم سختى بود » و بلافاصله پاى مطلب ديگرى را به ميان كشيد . به‌هرحال نسبت به پسر امير التفات بسيار داشت ؛ درست است كه او را از دربار خيلى دور نگاه مىداشت ، اما از دادن مناصب و مشاغل به وى دريغ نمىورزيد .