ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
179
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
من نمىتوانم از شرح آن در اين مقام چشم بپوشم . وى را هنگامى كه پسرى كوچك بود به ايران آوردند و به مادر شاه فعلى هديه دادند . زمانى كه وليعهد كه در زمان كودكى زير نظر او بزرگ شده بود بر تخت سلطنت نشست او را به سمت رياست خواجهها ( خواجهباشى ) برگزيد . وى كه قامتى زيبا داشت - اصلا اهل حبشه بود - تجمل و دم و دستگاه بسيار براى خود فراهم كرد ؛ صاحب زيباترين اسبها و سلاحها بود ، زن زيبائى داشت و يكى از ماهرترين تيراندازان بشمار مىآمد . به زنان اندرون بسيار سخت مىگرفت و حتى استثنائا با بعضى رفتارى ظالمانه نيز داشت . در اثر فشار اين زنان ، وى ناگزير شد سمت خود را با يك سرتيپ از رستهء سواران غير رسمى عوض كند . ميرزا تقى خان امير كبير حقوق سالانهء سرسامآور او را به دو هزار تومان تقليل داد كه در نتيجه وى از اين امر سخت ناراحت شد و با اصطلاحاتى بىادبانه به وى شكايت برد . در اين موقع امير از اطرافيان خود پرسيد . « مگر قيمت يك كاكا چقدر است ؟ » جواب شنيد : « سى تومان » . امير در اينجا لبخندزنان گفت : « اينكه به دو هزار تومان هم رضايت نمىدهد . » پس از سقوط امير باز وضع او روبراه گرديد و مجددا خواجهباشى شد ؛ باز هم زنان بر ضد او توطئه كردند و مدعى شدند كه وليعهد يعنى فرزند سوگلى شاه نزديك بوده است در اثر غفلت و گناه او از زندگى چشم بپوشد . اين توطئه مؤثر افتاد و وى به حبس تحت نظر در خانهء خود محكوم شد . در اين دوره من اغلب به ديدن او مىرفتم و تقريبا هميشه او را از شراب و ترياك سرمست مىديدم آنطور كه سفيدى چشمش از رگهاى خونى پوشيده بود . در قمار مبالغ هنگفت مىباخت و زن وى نيز چندان پول به پاى فاسقان خود مىريخت كه اغلب شاه ناگزير مىشد قروض او را بپردازد . در سال 1859 « 3 » شاه سفرى به ولايات كرد و پس از آنكه بشير خان را از التزام ركاب خود مانع شد باز هزار تومان ديگر براى تأديهء قروض او حواله داد . اما شاه هنوز به مسافت دو روز سفر از تهران دور نشده بود كه خواجه ، علىرغم فرمان منع مسافرت به دنبال وى روان شد . وى مباهاتكنان مىگفت چندان قنداق وليعهد را شسته است كه حالا او نتواند در لباس سلطنت جلو مسافرتش را بگيرد . به محض ورود به اردوى سلطنتى نزديك حوض سلطان كه سر راه قم قرار دارد بشير خان در يكى از چادرهاى مجاور چادر شاه با بسيارى از درباريان به بازى ورق نشست . همه ظاهرا سرمست بودند و هنگامى كه يكى از بازىكنان به نام يحيى خان وقاحت و عدم انضباط وى را به رخش كشيد بشير خان با دشنهء چركسى خود گونه و بينى او را چاك داد . مرد مجروح درحالىكه خون از صورتش مىچكيد با گونههائى فرو افتاده به چادر شاه جست و از او عدالت طلبيد . بشير خان را به حضور شاه آوردند و وى در مقام دفاع از خود فقط گفت : « زر خريدم » . يعنى اينكه از خود مسؤوليتى ندارم و گناه اعمالم به عهدهء صاحب من است . شاه كه از اين همه بىشرمى سخت غضبناك شده
--> ( 3 ) . برابر با 6 - 1275 ه . ق - م .