ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
17
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
قرنيهاى مقوس و پلكهاى بلند فوقانى ، كه قسمت بزرگى از قرنيه را مىپوشاند ؛ ابروها كمانى شكل كه در روى بينى بهم پيوسته است ؛ گونهها كمى گوشتآلود بدون سرخى ؛ لبها نازك ، چانه باريك ، گردن كوتاه ، گلو كمى برآمده ، قفسهء سينه پهن و رشد كرده ، كمرگاه و لگن خاصرهء زنان پهن ، استخوانها نازك ، اعضا خوب رشد كرده و در حدود مفاصل ظريف ، دستها و پاها با زيبائى خاص ، و بدن مستور از موى بسيار است . بدنشان به هيچ وجه چربى نمىآورد و از طرف ديگر لاغرى بسيار هم بندرت ديده مىشود . من در مجموع فقط سه ايرانى فربه ديدهام ، آن هم نه به آن اندازه كه سواركارى بر ايشان امرى مشكل باشد . قامت آنها قدرى از قامت متوسط يك پيادهنظام بلندتر است ، افراد خارق العاده بلند و باريك يا بهطور غير - عادى پست و كوتاه كمتر به چشم مىخورند . هموطنان من ، آقايان افسرها ، چندان اين نكته جلب توجهشان را مىكرد كه اغلب مرا متوجه به آن مىكردند . حالت چهرهء آنان جدى است اما نه خيلى حاكى از تيزهوشى و نه مانند بعضى از اروپائيها بىحال و كاريكاتورى ؛ زيرا يك فرد ايرانى نمىگذارد كه در اثر عواطف شديد به هيجان بيايد ، بلكه برعكس در اثر ممارست و عادت چنان شده كه بتواند لا اقل ظاهر را حفظ كند . بدين دليل از شكلك درآوردن و حالات مختلف به چهره دادن سخت ابا دارد و به همين دليل حركات صورت اروپائيها خيلى توجهش را جلب مىكند . روىهمرفته از نظر ساختمان بدنى به نوع قفقازى شبيه است و از اين لحاظ به كلى از اقوام و مللى كه با وى در يك مملكت زندگى مىكنند بخصوص از تاتارها ، ارامنه و يهوديان مشخص و ممتاز است ؛ از اين گذشته ماهيتا نيز هيچ وجه مشتركى با اقوام سرزمينهاى جنوبى و ساميها در خود نمىبيند . در بين طبقات بالاتر و مرفهتر و از آن گذشته بين كسانى كه از راه نوشتن امرار معاش مىكنند ، كسانى كه به نامهاى ميرزا ، مستوفى ، محرر ، منشى شهرت دارند و همچنين بين مستخدمين پرزرق و برق اغلب به طبائع و خلق و خوهائى برمىخوريم كه در داستان « حاجى باباى اصفهانى » تأليف موريه به نحوى داهيانه توصيف شده است . ايرانيها خود نامى به روى اين نوع مردم گذاردهاند و به آنها « فضول « 4 » » و به اعمال و رفتارشان فضولى مىگويند . فضول كسى است كه خود را با هر وضع و حالى وفق مىدهد و در هر حالى براى خود « مداخل » دست و پا مىكند و ملك و مال ديگران را از آن خود مىگرداند و به اصطلاح فارسى زبانان « مىخورد » . وى گستاخ و سمج است . همهء اخبار و رويدادهاى تازهء شهر را مىداند و مىداند كه از اينها چگونه به نفع خود استفاده كند . وى در مقابل بالادستهاى خود به زانو مىافتد و به زمين مىخزد و در برابر زيردستان سراسر نخوت است ، و در هر حال و مقامى شخصيت خود را به رخ آنان مىكشد . منظما و عموما دروغ مىگويد و تنها هنگامى حرف راست بر دهانش جارى مىشود كه نفعى در
--> ( 4 ) . ما در فارسى كنونى تصور ديگرى از فضول داريم كه با آنچه بعد خواهد آمد دقيقا تطبيق نمىكند . - م .