ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

159

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

او مىرود تا روزهاى آخر عمر را در كنارش باشد . بدين ترتيب اين زن از اهانتى كه ممكن است در ايام پيرى با آمدن زن جوان ديگرى به خانه‌اش به وى بشود اجتناب مىكند . زن ايرانى زود پير مىشود ؛ در سى و پنج سالگى ديگر عجوزه به حساب مىآيد . در نتيجه اغلب شنيده مىشود كه مىگويند : « اى واى جوانى رفت . » بچه به مادر اظهار عشق و علاقه مىكند و مراتب احترام و فرمانبردارى را به پدر ابراز مىدارد : نظام پدرسالارى كه هنوز به مقياس وسيع در ايران حاكم است چنين امرى را ايجاب مىكند . پدر را رئيس خانوار مىدانند ؛ پسر حتى پس از آنكه باليده و سالخورده هم باشد ، در حضور پدر به خود اجازهء نشستن و قليان كشيدن نمىدهد ، مگر آنكه اجازهء خاصى در اين موارد گرفته باشد و چنين اجازه‌اى هم به سهولت به كسى داده نمىشود . تمام ثروت به پدر تعلق دارد بنابراين به هيچ وجه مانند اروپا ممكن نيست پدرى در فقر و فاقه زندگى كند و پسرش در ناز و نعمت و خوشگذرانى غرق باشد . يك پيرمرد هشتاد و چهارسالهء تهرانى كه تمام ثروت خود را در راه زيارت از دست داده بود دختر جوانى را به زنى گرفت و خانهء پسرش را تملك كرد . اين پسر كه بنا بود در اثر پشتكار و صرفه‌جوئى كارش بالا گرفته و توانسته بود دو خانه با دو تاكستان منضم به آنها براى خود بخرد . وى ورود پدرش را به خانهء خود نمىخواست تحمل كند و يادآورى كرد كه آن خانه‌ها هيچ‌كدام موروث نيست و وى خود آنها را خريده است . به علت اين طرز رفتار با پدر ، وى از طرف قاضى به چوب و فلك محكوم شد . متن حكم خردمندانهء قاضى چنين بود : پسر بايد از اينكه پدر باز خانه‌اى را براى سكونت شخصى او گذاشته است شاكر باشد ، چون مىتوانسته است هر دو خانه را تصرف كند . اعضاى يك خانواده بين خود وحدت دارند و به عنوان يك واحد گرد « سرطايفه » جمع مىشوند و اين رأس و رئيس ، به عنوان سركردهء تمام خانواده‌هائى كه به اين مجتمع بستگى دارند مورد احترام قرار مىگيرد . هرگاه اين رئيس بتواند مقام باقدرت و نفوذى را احراز كند ، مثلا صدراعظم بشود ، بلافاصله مىكوشد با عقب گذاردن همهء غريبه‌ها تمام دار و دستهء خود ، و حتى دورترين خويشاوندانش را از گمنامى و تاريكى بيرون بكشد و مقامات پايتخت و ولايات را به آنها سپرد . البته به محض اينكه صدراعظم ساقط شود همهء آنها نيز با وى از كار بىكار مىشوند . در ايران به خوبى مصداقهاى آنچه گفته شد ديده مىشود . طوايف ماكو ، نور ، فراهان به تبعيت از ستارهء اقبال وزرائى كه از ميان آنها برخاسته بودند ، به قدرت رسيدند و باز با شتاب افول كردند . ايرانى درك نمىكند كه چگونه مىشود دور از خانوادهء خود بسر برد يا از كار و سرنوشت آنها غافل ماند . بدين ترتيب بود كه روزى صدراعظم از من پرسيد آيا در اروپا هيچ خويشاوندى ندارم ، و پس از آنكه به سؤالش جواب مثبت دادم با ريشخند از من جويا شد كه : « مگر با قجران خويش و قوم