حكيم سيد ابو القاسم ( مير قدرت الله قادرى )

124

فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض )

ورم جگر و سپرز و معده و روده و گرده و مثانه و رحم بمنصهء ظهور مىرسند بنا بر عدم اسامى آماسهاى مذكوره نام خاص ندارند و به همين اشتهار دارند كه اين تب تبيست كه از جهت ورم گرده مثلا حادث شده حمى نهارى تبيست بلغمى كه در روز نوبت كند و بشب بگسارد و حمى ليلى نيز قسمىست از تب بلغمى و فتور وى روزانه و نوبت آن شبانه باشد و اين هر دو مزمن و بطى الزوال باشند و اكثر بدق مىانجامند و حدوث جمائين مذكورين گاهى از انتشار بلغم زجاجى در بدن و عفونت قليل آن به صورت بندد حمى القيانوس تبيست بلغمى كه در ان باطن سرد و ظاهر گرم باشد و علتش آنكه بلغم زجاجى كثير المقدار در باطن و قعر تن جمع آيد و از آنكه مفرغه براى بلغم مقرر نيست مىتواند كه بعضى از ان بتعفن گرايد و بعض ديگر از آسيب عفونت بسلامت ماند و از جزو عفن بخار گرم متعفن به علت حرارت و لطافت به ظاهر بدن رو نمايد پس بنا بر برودت ماده باطنه كه عفونت در وى راه نيافته اما بتحريك متعفن از موضعى كه بدان مالوف بود منفصل گشته بر اعضاء حساسه بگذرد و برودت در باطن بدن و بسبب ارتفاع ابخره حاره على ما مر حرارت در ظاهر تن محسوس شود و چون سبب برودت چندان نبود كه تا به ظاهر رسد سرما از باطن تن متجاوز نگردد فائده گاهى بلغم زجاجى كثير المقدار در قعر بدن متولد گردد اما عفونت در ان راه نيابد پس بناء عليه برودت در باطن محسوس شود و ظاهر تن بر حالت خود بود و گاهى بلغم موصوف در بدن منتشر و پراگنده گردد و بسبب مرور و عبور آن بر اعضاء حساسه عصبانى الجوهر بحفظ ادوار على حسب انتشار ناقص و لرز بىحدوث حمى رو نمايد و اين را بتازى النافض بلا حرارة گويند و اين عاصى بانواع المعاصى طفلى را كه از مدت يك ماه بدين بلا مبتلا بود دريافت و بنهجى كه در خاطر فاتر گذشت بعلاج آن پرداخت پس شافى على الاطلاق در اندك فرصت شفا كلى بوى عنايت ساخت حمى ليفوريا تبيست كه در ان اندرون گرم و بيرون سرد بود و دو گونه باشد يكى آنكه از بلغم غليظ دست دهد و هو الاكثر و اين نوع بيشتر نائبه باشد زيرا كه تعفن ماده كذائى بسبب حماية طبيعت اكثر خارج عروق بود و كيفيت تولد اين نوع آنست كه در قعر بدن بلغم عفن شود و به سبب تسديد مسام يا رجوع حرارت غريزى به باطن يا بسبب ديگر ابخره حاره به ظاهر تن نرسند يا كمتر رسند و غلظت ماده و شديد البرودت بودن آن و مصادقت بلغم زجاجى در نواحى جلد نيز از مؤيدات اين معنى اعنى فتور ارتفاع ابخره و برودت ظاهر بشره است دوم آنكه از