محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

76

مخزن الأدوية ( ط . ج )

را اخذ كنند . * تعليق * آويختن چيزى به گردن و به ساير اعضاء . * تفه * يعنى بىمزه و مراد طعمى است كه نه لذيذ باشد و نه كريه و تأثير آن ترطيب و تليين و ارخاء بسيار و توليد بلغم باشد . * تكرج * به فارسى پادر گويند و آن متغير شدن طعم است يا بو يا هر دو . * تكليس * به معنى صاروج كردن و سوختن چيز و سيراب نمودن و بهره برداشتن آمده و مراد از آن مهيا ساختن بعضى ادويه است به جهت نفوذ و سرعت تأثير و رفع كردن ثقل و كثافت آن خواه به احراق باشد و يا به عمل ديگر . حرف الثاء * ثقيل * يعنى گران و به معنى گران آمدن بر طبع كه دير فعل بود و سريع الزوال نباشد . * ثمر * بار نبات است مثل خوشه ميوه و امثال آن . * ثمنش * لغت يونانى است و مراد از آن هرچه از نباتات ما بين درخت و گياه باشد . حرف الجيم * جبر كسر * عضو شكسته را بستن است . * جرله * به راى مهمله زمين سنگلاخ . * جريش * نيم كوفته كه بلغور نامند . * جفاف * خشك و خشكى . * جمد * به فتح اول و ثانى آب گرد آمده و جمع شده و بسته شده از سردى و نيز جزو چيز را نامند . حرف الحاء * حامض * يعنى ترش . * حاد * به معنى تند است و آن مركب از تلخى و حرافت است و فعل آن مثل افعال اجزاى آن است . * حب * آنچه در ثمر بارز و بىغلاف باشد مثل گندم و جو . * حريف * يعنى گزنده كه اجزاى آن در زبان فرو رود و بسيار بگزد و تفريق اجزاى آن نمايد . * حشيش * گياه خشك و شبيه به خشك شده و گويند مخصوص نباتى است كه بر روى زمين پهن نبوده و با ساق باشد و به حد ثمنش نرسد . * حكاكه * آنچه از ساييدن دو چيز جدا شود . * حلاق * سترنده موى . * حلو * يعنى شيرين و هر چه زبان را منبسط سازد و اندك حرارت در آن احداث كند و لذيذ باشد شيرين نامند . * حليب * شيره تخمها و غير آن و شير تازه دوشيده است . * حمل * بار نباتات است اعم از ثمر و مشابه ثمر . * حمول * اعم از ثمر و مشابه ثمر است . حرف الخاء * خائز * آنچه اجزاء خلط را بهم آورد و غليظ گرداند . * خروء * سرگين طيور و غيرها است . * خفيف * به معنى سبك و آنچه بر طبع احتمال آن آسان بود و سريع الزوال باشد . * خلع * بيرون رفتن سر استخوان از مكان خود . * خلعلع * اسم ضبع است . * خليع * سست . * خمل * به معنى پرز است و در ادويه هر چه شبيه به پرز بر سطح ظاهر آن باشد مانند آنچه بر روى به مىباشد . حرف الدال * دابق * آنچه به جهت لزوجت كثيفه خود به دست بچسبد مثل دبق . * دسم * هر چه زبان و غير آن را نرم سازد و اجزاى آن را منبسط سازد بىاحداث حرارت و به فارسى چرب نامند . * دلوك * به معنى ماليدن است و مراد از آن آنچه از سنونات با انگشت بر دندان و غير آن بمالند . * دواى غذايى * آنكه تأثير كيفيت آن زياده بر تأثير كميت و ماده آن باشد . * دواى سمى * آنكه به كيفيت تأثير آن موافق مزاج نبود و بالخاصيه كشنده باشد مثل افيون . * دواى مطلق * آنكه تأثير به كيفيت كند و جزو بدن نشود . * دهنى * آنكه در جسم او چربى موجود باشد و باعث اشتعال او گردد مثل مغزها و تخمها و چوب صندل ابيض و ديودار و عود هندى و مانند اينها . حرف الذال * ذرور * آنچه ساييده بىمايعى بر عضو بمالند و يا بپاشند . * ذفر * بدبوى . * ذو الخاصيه * آنچه تأثير به صورت نوعيه خود كند اعم از آنكه ترياق باشد يا زهر . حرف الراء * رادع * آنچه مواد را مانع ريختن به عضو شده اعضا را قابل ورود آن نسازد و ردع مقابل جذب است . * رجيع * فضله هضم اول انسان است . * رخص * به فتح اول و ثانى به ناز پرورده و در ادويه هر چه