محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

72

مخزن الأدوية ( ط . ج )

* مفجج * يعنى خام كننده و آن دوايى را نامند كه به قوّت برودت و يبس خود باطل گرداند فعل حرارت غريزى و غريبى را نيز و اخلاط را خام و هضم را ناقص سازد و اين در مقابل منضج و هاضم است مانند برزقطوناى درست و ضماد آن در خارج . * مفرّح * يعنى فرح‌آورنده و آن دوايى را نامند كه تعديل مزاج و تلطيف اخلاط و روح حيوانى و نفسانى نمايد و منبسط سازد آنها را و ميل دهد به سوى خارج و حزن را زايل سازد و دماغ را قوّت بخشد و حواس را نيكو گرداند و ذهن را صافى سازد و كسالت را ( در بدن ) « 1 » دور كند مانند شراب . * مفشى * يعنى پراكنده كننده و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت خود متفرق و پراكنده سازد رياح مجتمع را و قابل دفع گرداند . * مقطّع * يعنى جدا كننده و آن دوايى را نامند كه به سبب قوّت حرارت و لطافت و نفوذ خود نفوذ نمايد ما بين خلط لزج و سطح عضو ملاصق بدان و دفع نمايد آن را بدون تصرف در قوام آن مانند سكنجبين و خردل . * مقئ * يعنى قى آورنده و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت خود ترقيق نمايد اخلاط غليظه مجتمعه در مجارى غذا و معده را و به قى دفع نمايد مانند تخم ترب . * مقرّح * يعنى زخم كننده و چرك آورنده و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت و نفوذ و جذب خود به تحليل برد و فانى سازد رطوباتى كه ميان اجزاى جلد است و تفريق دهد اجزاى آن را و جذب كند مواد ريه را به سوى آن و احداث قرحه نمايد مانند بلادر . * مقوّى * يعنى قوّت بخشنده و آن دوايى را نامند كه تعديل قوام عضو و مزاج نمايد تا آنكه مانع آيد از قبول فضول منصّبه به سوى آن و از آفات نگهدارد يا آنكه تبريد نمايد مسخن را و تسخين نمايد مبرد را مانند دهن ورد و يا بالخاصيه به خاصيتى كه در آن است مانند طين مختوم . * ملطّف * يعنى لطيف كننده و آن دوايى را نامند كه به حرارت معتدله خود رقيق گرداند خلط غليظ را مانند حاشا . * مليّن * يعنى نرم كننده بطن و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت معتدله و رطوبت خود اخراج نمايد آنچه در معده و امعا است و اين اعم از منضج و مزلق است مانند مغز فلوس خيارشنبر و تمر هندى و شيرخشت . * منضج * يعنى اعتدال دهنده قوام اخلاط و مواد و آن دوايى را نامند كه تعديل قوام اخلاط نمايد و قابل دفع سازد آنها را اعم از آنكه رقيق را غليظ سازد مانند خشخاش و يا بالعكس كه غليظ را رقيق نمايد مانند طبيخ حاشا و يا منجمد را نرم سيال گرداند مانند حلبه و نيز نضج عبارت از اعتدال اخلاط در كيفيت و كميت و قوام صالح هر خلط است به حسب لايق آن تا حاصل گردد از آن منفعتى كه مخلوق‌اند براى آن مانند دم كه نضج آن عبارت از اعتدال قوام متين صافى غير حاد بودن آن است كه صلاحيت جزو عضو شدن را داشته باشد و صفرا آنكه رقيق صافى حاد باشد امّا نه به سر حد افراط و تفريط تا افعال مطلوبه از آن صادر گردد و بلغم بسيار رقيق مايى غير متشابه‌الاجزاء نباشد تا صلاحيت استحاله به خون و جزو بعض اعضا شدن را به اختلاط به خون و يا استحاله بدان داشته باشد و سوداى دردى دم صافى غير محترق باشد تا صلاحيت تغذيه بعض اعضا به اختلاط به خون و غير آن از فوايد مطلوبه آن داشته باشد و لهذا نضج عبارت از طبخ معتدل كامل است . * منفّخ * يعنى نفخ آورنده و آن دوايى را نامند كه در جوهر آن رطوبت غريبه غليظه باشد كه چون فعل نمايد در آن حرارت غريزيه تحليل نيابد به سرعت بلكه مستحيل به رياح گردد مانند لوبيا بدان كه هر چه در آن نفخ است مصدّع و مضر به عين است و از اغذيه و ادويه آنچه تحليل يابد رطوبت آن در هضم اول و رياح و نفخ آن در معده بماند و انحلال آن نيز بالتمام در همان جا باشد و يا در امعا و آنچه رطوبت فضليه در آن باشد و آن ماده نفخ و ريح آن بود و نفخ آن در معده و امعا به تحليل نرود بالتمام بلكه باقى ماند و چيزى از آن در عروق اعضاى تناسل رود مانند زنجبيل و بزر جرجير و اين منعظ است و باعث نعوظ همان ريح است . * موسّخ قروح * يعنى چرك آورنده در زخمها و آن دواى مرطبى را نامند كه مخلوط گردد به رطوبات قروح و آنها را زياده گرداند و مانع خشك شدن و چاق شدن آنها آيد مانند موم روغن . * منبت * كه ملحم نيز نامند يعنى روياننده گوشت و آن دوايى را نامند كه بگرداند مزاج خونى كه وارد جراحت مىشود معتدل و مجفف تا آنكه مستحيل به گوشت گردد و منعقد شود در آنجا گوشت جديد صالح .

--> ( 1 ) . فقط در نسخه الف