محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

70

مخزن الأدوية ( ط . ج )

شدت قوّت قبض و جمع خود اجزاى عضو را بفشارد تا آن كه آنچه از رطوبات رقيقه در خلل و فرج آن است منضغط و جدا گردند و از هر منفذى كه بيابند برآيند مانند ضماد استه تمر هندى در دمل . * غ * غسّال * يعنى شست و شو دهنده و آن دوايى را نامند كه به قوّت جاليه منفعله خود كه رطوبت باشد نه به قوّت فاعله كه حرارت باشد به حركت و سيلان درآورد اخلاط را و زايل گرداند آنها را از سطح عضو مانند ماء الشعير و آب خصوص آب نيم‌گرم . * ق * قاتل * يعنى كشنده و آن دوايى را نامند كه به سبب ضدّيت خود روح حيوانى و قوا را فاسد و فانى گرداند و هلاك سازد مانند افربيون و افيون و بيش و اين مرادف سم است و بعضى گفته‌اند كه زهر حيوانى مخصوص به اسم سم است و غير حيوانى مختص به قاتل . * قاشر * يعنى خراشنده پوست و جدا كننده آن و آن دوايى را نامند كه به سبب شدت قوّت جلاى خود جلا دهد و ببرد پوست فاسد عضو را مانند قسط و زراوند و هر چه نفع و فايده بخشد بهق و كلف و مانند اين هر دو را . * ك * كاوى * يعنى داغ كننده و سوزنده و مراد از آن دوايى است كه جلد را به سبب شدت احراق و تجفيف خود به هم درآورد و مجارى اخلاط آن را مسدود سازد و مسام را بند كند و عضو را بكاود مانند عضو گرم بريان داغ كرده شده مانند زاج و قلقطار . * كاسرالرياح * يعنى شكننده و دفع كننده رياح . آن دوايى را نامند كه قوام رياح غليظه محتقنه اعضا را به قوّت حرارت و تجفيف خود رقيق ساخته دفع نمايد و يا به تحليل برد مانند تخم سداب . * ل * لاذع * يعنى گزنده و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت و شدت نفوذ خود در عضو فرو رود و تفرق اتصال در منافذ كثيره قريبه به هم احداث نمايد كه اجزاء آن به انفرادها محسوس نگردند مانند استعمال خردل با سركه و يا سركه به تنهايى . * لزج * يعنى چسبنده و آن دوايى را نامند كه بالفعل و يا بالقوه در حين تأثير حرارت مزاجى در آن قابل امتداد گشته اجزاى آن از هم منقطع نگردند مانند خبازى . * م * مبرّد * و آن دوايى را نامند كه به قوّت مبرده كه دارد احداث برودت نمايد مانند كافور . * مبهّى * يعنى به حركت آورنده قوّت باه و زياد كننده ماده آن كه منى و رياح غليظه منعظه است و آن دوايى را نامند كه توليد ماده منى و رياح منعظه نمايد به سبب حرارت معتدله و رطوبت فضليه خود در مجارى اعصاب و عضلات اعضاى تناسل و محرك باه شود مثل بهمنين و بوزيدان و زردك و مانند اينها . * مجفّف * يعنى خشك كننده و آن دوايى را نامند كه به قوّت مجففه خود احداث تجفيف و خشكى در عضو نمايد و رطوبات آن را تلطيف نمايد و به تحليل برد مانند سندروس . * مجمّد * يعنى بسته كننده و آن ضد محلل است . دوايى را گويند كه به سبب قوّت برودت و قبض خود منجمد گرداند اخلاط و رطوبات را مانند بزر البنج و نشاسته . * محرق * يعنى سوزنده و آن دوايى را نامند كه به سبب قوّت حرارت و نفوذ خود اجزاى لطيفه و رطوبات عضو را به تحليل برد و احداث احراق و تأكل نمايد مانند فرفيون و زرنيخ . * محكك * يعنى خارش آورنده و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت و نفوذ خود جذب نمايد اخلاط لذاعه حكاكه را به سوى مسامات جلد و به سرحد تقرح نرساند مانند كبيكج و انجره . * محلّل * يعنى به تحليل برنده و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت خود جدا نمايد و خارج گرداند اخلاط را از موضعى كه چسبيده و قرار يافته‌اند در آن و جدا گرداند اجزاى آن را از هم و به بخار دفع كند جزئاً فجزءاً تا آن كه باقى نماند از آن چيزى مانند جندبيدستر . * محمّر * يعنى سرخ كننده و آن دوايى را نامند كه به قوّت گرمى و جذب خود گرم گرداند عضو را و آنچه ملاقى و متصل است بدان از خون و جذب كند به سوى آن عضو جذبى قوى و بدان سبب سرخ گردد ظاهر آن و فعل اين قريب است به فعل كى و داغ مانند خردل و انجير و فودنج . * مخدر * يعنى بيحس كننده و آن دوايى را نامند كه به قوّت برودت و يبوست و قبض خود منجمد گرداند اخلاط را و سد نمايد مسامات عضو را و مانع آيد از نفوذ روح نفسانى در آن و اندك بيحس گرداند و از حركت بازماند و يا آنكه روح نفسانى حساس متحرك را كثيف گرداند كه احساس و حركت آن كم گردد مانند افيون و لهذا اكثر مخدرات سرد و خشك مىباشند . * مخشن * يعنى زبر و درشت كننده و آن دوايى را نامند كه به شدت قوّت قبض و تجفيف خود بگرداند سطح عضو را مختلف الاجزاء اعم از آنكه تكثيف نمايد اجزاء رطبه مملسه آن را ( يا نه ) « 1 » مانند اكليل الملك و خردل . * مدر * يعنى ادرار آورنده و آن دوايى را نامند كه به قوّت حرارت و تلطيف خود اخراج و دفع نمايد ماييت اغذيه و فضول

--> ( 1 ) . فقط در نسخه ب