محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

853

مخزن الأدوية ( ط . ج )

صغرات : معرب از جغرات است كه رايب باشد . فصل الصاد مع الفاء صفر : به ضم مس زرد معدنى است كه مس رست نامند . صفراء : به فتح اسم ذهب است و خلط معروف را نيز نامند و نيز اسم ملخ است وقتى كه پاك شود از تخم و نيز اسم نباتى است سهلى رملى برگ آن شبيه به برگ كاهو و ابو العباس گفته نباتى است كه در زمينهاى رملى مىرويد برگ آن باريك شبيه به پاى كبوتر و شاخهاى آن باريك و مزغب و گل آن زرد و نرم و طعم آن با اندك تلخى است و جهت استسقا آب آن را مىآشامند انتقاع مىيابند . صفصاف : صنفى از خلاف است كه به فارسى سفيد بيد نامند . صفصافه و صفصفه : سكباج است . صفصف : به ضم عصفور است . صفصل : به كسر صاصلى است . صفن : به تحريك جلد خصيه انسان است . صفيرا : به وزن حميرا درختى است كه صباغان به چوب آن رنگ مىكنند و اهل مصر آن را عود القيه نامند برگ آن شبيه به برگ خرنوب شامى است و از آن متين‌تر و با نقطه‌هاى سرخ و سياه و شيخ ابن بيطار گفته همچنين ديدم من آن را در بلاد طاليا . صفيف : گوشتى است كه به سيخ كشيده باشند و بر آتش گذاشته باشند براى بريان كردن و نيز گوشت مملح را نامند و نيز گوشت به آفتاب خشك كرده را . صفيه : درخت ابهل است كه عرعر باشد . فصل الصاد مع القاف صقال : به كسر به معنى طحال و بطن است . صقر : به فتح و سكون طايرى است كه به آن صيد مىكنند از قبيل بزاه و شواهين و به فارسى چرغ نامند جمع آن اصقر و صقور و صقوره و صقاره آمده و نيز لبن حامض و دبس و عسل رطب و زبيب و ماء آجن . صقرات و صقراط : معرب از جغرات است كه ماست ترش باشد . صقعاء : عقابى است كه سر آن سفيد باشد . صقعر : به معنى آب سرد و آب تلخ غليظ و آب بدبو است . صقعل : تمر خشك است كه در شير تازه دوشيده خيسانيده بخورند و گفته‌اند خرما و كره در هم خوردن است . صقلين : بستياج است . صقيع : به معنى شبنم است كه شب از آسمان افتد و نيز نوعى از زنبور است كه به فارسى بز نامند . فصل الصاد مع اللام صلاء : به معنى شوى است كه بر آتش بريان نمايند . صلادم : به عربى اسد است . صلامندرا : سولامندرا است كه عظايه نامند . صلايق : خبز دقاق است . صلب : به ضم اول و فتح دوم نام طاير است . صلخدم : ابل شديد است . صلد : سنگ صلب است . صلدام و صلدم : به كسر اول و سوم اسد است . صلصال : به عربى طين حر مخلوط با رمل است يا طينى كه خزف نشده باشد يعنى هنوز نپخته باشند و چون طبخ يافته باشد فخار نامند . صلصل : به عربى نام طايرى است و گويند فاخته است و نيز پيشانى فرس را نامند و در طب قديم است كه طايريست معروف و خاصيت آن آنست كه چون مفلوج با فلفل ناشتا بخورد فلج او زايل گردد و در اختيارات است كه طايرى است كه او را عكه نامند و آن عقعق است . صلصله : به عربى حمامه است . صلقام و صلقم : اسد است و شتر فربه را نيز نامند . صل : به كسر نام مار است مطلقاً و يا مار باريك زرد رنگ را نامند و نيز نام شجر است و نيز نام مارى است كه صورت او مستدير باشد و گويند شنيدن آواز آن كشنده است . صلب : به ضم صاد و فتح لام مشدده و با و صلبيه حجر المسن است . صلجه : به ضم اول و تشديد دوم و جيم و ها فليجه قز است كه به فارسى پيله ابريشم نامند و نيز ( سبيكه ) « 1 » فضه خالص را نامند كه به فارسى شمس سيم گويند . صلور : به وزن سنور ماهى است شبيه به مار كه به فارسى مارماهى نامند . صلولان : خرنوب الخنزير است كه به مصر حب الكلى و به يونانى اناغورس نامند . صلوما : خروع است . صلون : خرنوت نبطى است . صلهام : اسد است . صليقه : خبز رقيق است و نيز گوشت بريان و پخته را نامند جمع آن صلايق آمده . فصل الصاد مع الميم صماصم و صمصم : اسد است .

--> ( 1 ) . صبيكه : ب .