محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
541
مخزن الأدوية ( ط . ج )
باب هجدهم : در بيان ادويهاى كه حرف اول آنها عين مهمله است فصل العين مع الالف عاقرقرحا به فتح عين و الف و كسر دو قاف و فتح حاى مهمله و در ميان هر دو دو راى مهمله ساكنه و در آخر الف معرب اكركره هندى است و گفتهاند لغت نبطى است و بعضى گفتهاند لغت عربى است مشتق از عقر و تقريح جهت آنكه فعل آن تقريح است . ماهيت آن : نباتى است كثير الوجود و در مغرب و هند در شاخ و برگ و گل شبيه به بابونه كبير سفيد گل كه به مصر كركاش نامند مگر آنكه شاخهاى عاقرقرحا مزغب و مفروش بر روى زمين و شاخهاى آن بسيار از يك بيخ رسته و بر سر شاخهاى آن قبههاى مستدير به شكل بابونه و گل آن تمام زرد به خلاف بابونه كه شاخهاى آن ايستاده و برگهاى گل آن سفيد و بيخ آن طولانى به قدر يك شبر و به سطبرى انگشتى و تند و تيز و سوزنده و ديسقوريدوس گفته كه به يونانى آن را فوريون به معنى عاقرقرحا نامند نبات آن شبيه به شبت و اكليل آن نيز مانند آن و گل آن زرد شعرى دندانهدار و اين صفت عودى است كه آن را عود القريح جبلى نامند و در شام كثير الوجود و بر سر وادى برده به هم مىرسد و اين را ثمرى است كه من آن را ديدهام و بيخ آن به طول يك شبر و به ضخامت انگشتى و قايم مقام عاقرقرحا است در بعضى افعال و خواص و انطاكى گفته كه عاقرقرحا بعضى از آن مغربى است و ماهيت آن را به نحوى كه شيخ ابن بيطار ذكر كرده بيان نموده و اولًا ذكر يافت و بعضى شامى كه آن را عود القريح نامند و آن بيخ طرخون جبلى است و به قسمى است كه ديسقوريدوس بيان كرده و در سرطان مىرسد و بدان كه اصح اقوال در ماهيت آن قول اول است و مستعمل بيخ آنست و قوّت آن تا هفت سال باقى مىماند و بهترين آن حاد سوزنده زبان است كه به حجم يك انگشت و سنگين و چون بشكنند اندرون آن سفيد باشد و گفتهاند مغربى آن اقوى از هندى آنست . طبيعت آن : در آخر سيّم تا اوايل چهارم گرم و خشك و شامى آن در سيّم و بعضى گمان كردهاند كه بارد است . افعال و خواص آن : مفتح سدد و منقى فضول دماغى و آلات آن و جالى بلاغم و جهت لقوه و فالج و رعشه و كزاز و استرخا و لكنت زبان و درد سينه و دندان و مفاصل و عرق النساء و استسقا و تقويت باه مبرودين و اسهال بلغم و ادرار بول و حيض و شير و عرق و حميات و غيرها ضماد او طلاءً نافع . * امراض الرأس و المفاصل و العصب و الصدر * ماليدن آن با روغن زيت جهت كزاز و خدر و استرخاى مزمن و اعضاى بيحس شده و به دستور جلوس در طبيخ آن و ذرور و دلوك آن بر يافوخ باعث تسخين دماغ و مانع توالى نزلات و صرع حادث از خلط غليظ نافع و به دستور مضغ آن خصوصاً با مصطكى و يا زفت و نفوخ آن در بينى مفتح سده مصفات و خيشوم و سعوط آن با روغن گل جهت شقيقه و صداع شديد بلغمى و چون در سركه بخيسانند و در زير دندان موجع گذارند وجع آن را تسكين دهد و چون بخايند و يا به زير زبان بپاشند جلب رطوبات نمايد و لكنت را زايل سازد و چون طبيخ آن را در دهان نگاه دارند دندان متحرك را مستحكم گرداند و مضمضمه و يا غرغره به طبيخ آن با سركه جهت خناق و سقوط لهات و استرخاى زبان حادث از بلغم و ماليدن سوده آن بر بدن ادرار عرق آورد و تعليق عاقرقرحا به تنهايى و يا با فاوانيا جهت صرع اطفال نافع و اگر به موى سگ سياه يك رنگ بندند بهتر است . * المعده و الباه و الحميات و غيرها * لعوق آن با عسل جالى و زايل كننده درد سينه و سرفه كهنه بارد بلغمى و برودت و بلغم از معده و زياده كننده باه مبرودين و مرطوبين و آشاميدن نيم