محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى دهلوى
52
مجربات اكبرى ( فارسى )
ديگر كه بصارت رفته به حال آرد و جاله و پهوله و ابتداى نزول را سود دهد . صفته بلادر : يك عدد ، پهتكرى « 1 » مقدار دو نخود افيون مقدار يك نخود ليمون كاغذى دو عدد بهلانوه « 2 » را بسوزند تا دود در آن نماند و انگشت شود و خاكستر نيز نشود پس هر سه دارو را در شكم تابه كه صاف كرده باشند با آب ليمون كه اندك اندك مىانداخته باشند بدسته آهن بسايند تا آب هر دو ليمون صرف شود پس در ظرف چينى بدارند و هر گاه به كار برند با آب ليمون بسايند و به چشم كشند و چشم پوشيده ، پيغوله « 3 » چشم همىگردانند تا آب بسيار آيد . ديگر ؛ دواى درد چشم هر قسمى كه باشد زيرهء سفيد لوده پهتكرى مساوى كوفته ، بيخته ، و با مغز كنوار ملطوخ كرده پوطلى سازند و هر ساعت در چشم رسانند و اگر شبها اين دواء را در پارچه گسترده و بر چشم گذاشته ، بخوابند و در روز همان عمل پوطلى كنند در يكدو روز درد زائل شود كه به سه روز نمىكشد . صفت ديگر ؛ دوائى كه جميع امراض چشم را مفيد است و دماغ را پاك كند و نزول الماء مبتدى و خيالات و گل چشم را سود دهد مجرب است ؛ هليلهء كابلى هشت دام ، بليله چهار دام ، آمله چهار دام ، ستراول هشت دام ، آهن كشته چهار دام ، ملطهى هشت دام ، پيپل دو دام ، بنسلوچن ، نمك سنگ دو دام ، همه را باريك بسايند و برابر همه شكر
--> ( 1 ) - پهتكرى : پهتكرى : به اسم هندى زاج سفيد است . ( فرهنگ مير ) ( 2 ) - بهلانوه : پهلانوه : به هندى بلادر است . ( تحفه ) - بلادر : لغت هنديست و به عربى حبّ الفهم و ثمر الفهم نامند . بار درختى است شبيه به شاهبلوط و پهن و مستدير و سياه و مغزش بنفش و در درون او مثل مغز بادام ، و شيرين و ما بين پوست و مغز او مملو از رطوبت سياه غليظ است كه عسل بلادر نامند و درخت او به قدر درخت گردكان و برگش عريض و اغبر و تندبو و خوابيدن در سايهء او باعث سكر و سبات است . ( تحفه ) ( 3 ) - پيغوله : گوشه . كنج .