مؤلف مجهول
60
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
عالمافروز مىگويند و اين عالمافروز دخترى دارد چمنآراى نام كه هرگز مشاطهء ايّام در مرآت كاينات صورتى بدان خوبى نديده و مانى روزگار به قلم غرايب نگار خويش بدان لطافت نكشيده ، و عالمافروز از براى او باغى « 1 » ساخته و گلشن نام نهاده . بيت هر گه آن ماهرخ از پرده برون مىآيد * رويش از حسن چو خورشيد جهان افروزد نكهت دلكش او داغ كهن تازه كند * ديدن خلعت او ديدهء جان افروزد اگر با تو بخت بر سر يارى آيد و سعادت مددگارى نمايد و چنان شود كه به دولت ملازمت او سرافراز شوى به مرتبه [ اى ] شيفتهء او گردى كه دگر قدم از گلشن بيرون ننهى . بيت در باغ ، رخش فزون ز گلبرگتر است * هر ديدنش از بار دگر خوبتر است هر چند كه در چمن ، سمن جلوهگر است * ليكن رخ آن نگار چيزى دگر است اگر چشمش بر تو افتد به يك كرشمه تو را چنان مقيّد كمند محبّت خود سازد كه روى نمودن به « 2 » نجات تو در مرآت خيال محال باشد . بيت تو را چو چشم [ 150 الف ] بر آن شكل دلفريب افتد * دهى ز دست دل ، آنگه به جان فرو مانى
--> ( 1 ) . درست خواندنى نيست . ( 2 ) . اصل : نمودن به روى .