مؤلف مجهول

58

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

كاروانى كه عزيمت به ديار مقصود [ دارند ] درآمده‌اند . طفلى بر بستر خاك با ديدهء نمناك مانده . پير گفت زهى بد روزگارى كه فرزندى چنين را از عهده بيرون نيامده پرتاب كرده‌اند . فرهنگ از آن‌جا كه رحم و شفقت مهترى است او را به شهر برده به تربيت و غمخوارى او مشغول گرديد و او را شباهنگ نام نهاد . چون سال دو سه برآمد او را برداشته باز به گوشهء كاشانه [ اى ] كه هميشه مىبود آورد و براى او از بيم دد و دام از خار آشيانى ترتيب كرده و هر روز پشتهء هيزم به شهر برده طعامى كه در خور او بود مىساخت . بيت كسى را كه ياور شود كردگار * نپيچد سر از حكم او روزگار خداوند آن را كه يارى كند * زمانش نشايد كه خوارى كند عزيزى كه خوارش نخواهد عزيز * ندارد به خواريش ايّام نيز فرهنگ شباهنگ را بدين طريق مىپرورد و دربارهء او رحمت و شفقت پدرانه به جاى مىآورد . چون شباهنگ به مرتبه‌اى [ 148 ب ] رسيد كه نيك از بد امتياز كرد فرهنگ سبق خواندن و نوشتن او را تعليم كرد . چندان توجّه نمود كه شباهنگ از اكثر علوم با خبر شد . فرهنگ روزى پاره [ هاى ] هيزم به طريق معهود به شهر برده ، چون برگشت و نزديك آرامگاه خود رسيد آواز خوانندگى به گوش او رسيد كه از شوق آن زهره كه مغنّى « 1 » فلك مينائى است در رقص آمدى . چون پيشتر آمد ديد كه شباهنگ است . فرهنگ از غايت خوشحالى نزديك بود كه قالب تهى كند . بيت اى تو را از همه حسن و لطافت به كمال * خاصه آواز كه از جان و دلم شسته غبار به خدا گر رسد آواز تو روزى به چمن * بىخود افتند ز مرغان شباهنگ ، هزار

--> ( 1 ) . اصل : معنى .