مؤلف مجهول

49

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

بيت گفتمش در دل و در ديدهء من جا كردى * جان من لطف نمودى و كرمها كردى گفتم اگرچه مرا به دولت ديدار خود [ 141 ب ] شادكام كردى ، اما عجب خبر مصيبت فرجام هم آوردى . اكنون تو اين درد جانگداز را دوا فرما و درين باديه من سرگردان را رهى نماى . بيت بمانده‌ام به بيابان عشق سرگردان * چه چاره است خدا را رهى نماى به من گفت باك نيست ، غم مخور . مصلحت آن است كه تو مقيّد كاروان نشوى . قدم برداشته پيشتر از قافله به [ ديار ] عجم روى . گفتم تو مىدانى كه رياضت سفر كشيدن مشكل كارى است و چون منى را در چنين بيابان راه بردن كار دشوارى . گفت چاره نيست . برخيز تا تو را بر سر راه برم . من نيز برخاسته از عقب او روان شدم تا آن‌كه بر سر دو راهى رسيديم . گفت اين هر دو راه عجم است ، اما تفاوت دارد . يكى را راه خارا مىگويند به واسطهء آن‌كه كوههاى عظيم در آن راه است ، و يكى را آبهاى روان و نيستانهاست و آن را نيريز مىگويند . اما دور است ، و تو را به راه خارا رفتن مناسب مىدانم كه نزديك است و در هر منزل حصارى است كه روندهء تيزقدم انديشه راه ارتفاعش نتواند پيمود و در استحكام ، كوه البرز خاكريز [ 142 الف ] بارهء آن نتواند بود . بيت زان سان حصار ياد ندارد جهان پير * در محكمى ز حصن فلك مىدهد نشان از باره‌اش خرد چو نظر افكند به زير * خورشيد ذرّه‌اى ننمايد به چشم آن [ نغمه‌سرا و خوش الحان ] چون از سه حصار بگذرى به حصارك خواهى رسيد كه در مضبوطى دست در