مؤلف مجهول

43

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

بيت عاقبت بايد ازين دير فنا كرد خُرام * و آخر كار مبدّل شود اين صبح به شام به گشت گلزار جهان آمدن و تماشا نكرده با خود آرزو بردن از روش ذهن مستقيم و طريق عقل سليم دور است . بيت جهان بود چو يكى باغ در كمال صفاى * بيابد « 1 » اهل خرد گرد ديدهء خَود باز هر آن‌كه رفت ز كاشانه جانب گلزار * نه عاقل است كه ناكرده سير ، گردد باز [ مخالفت رغام با سفر ابن تراب ] چون خواجه رغام اين حديث مصيبت فرجام شنيد از غايت اندوه بر مثال شير ژيان بخروشيد و بانگ برو زد كه خاموش شو ، و زنهار دگربار اين سخن را نگويى و مرحلهء اين تمنّا را به قدم آرزو [ 137 ب ] نپويى كه اين داعيه فراخور حال [ و ] مقدار تو نيست ، و پيمودن اين باديهء پرمحنت كار تو نه . چرا كه نهايت مسافرت [ و ] غربت آوارگى است و مآل كار آوارگى بيچارگى است . ديگر آن كه مسافر به فعل و كمال و زيور عقل آراسته بايد ، يا به جواهر پيشه و هنر پيراسته . تا به ديارى كه مركب عزيمت براند به ملالت روزگار ناسازگار در نماند . بيت مسافر را كمال و فضل بايد * كه سلطانش به تخت خود برآرد وگر آن نبودش بايد هنرمند * كه از جان طالبش خدمت گذارد ور اينها نبودش افتد به جايى * پشيمان گردد و سودى ندارد و تو را تا به آن مقام رسيدن بسيار فرصت مىبايد ، و ندانى كه مرا بىتو زندگانى محال است و تو را حصول اين تمنّا خيال . ابن تراب گفت چنين دست اين آرزو گريبان صبرم را فراهم آورده و سوداى سفر در متخيّله‌ام « 2 » ممكّن گرديده كه اگر مرا نگذارى و به سلاسل تكليف مقيّد ساخته

--> ( 1 ) . اصل : بيايد . ( 2 ) . كذا : به جاى مخيّله .