مؤلف مجهول

33

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

روزگار مىگذرانيد و آرزوى حضور فايض السّرور زلال در پردهء محمل كوه شكوه جدايى مىكشيد . تا آن‌كه ملال و كلال فراق در دلش از حدّ و اندازه گذشت و در اشتياق جمال زلال طاقتش طاق شد « 1 » . باز به حضرت پادشاه عرضه داشت كرد كه پادشاها ، [ مصرا ] ع جهان پناها پناهى ندارم به جز آستانت بر من درد دورى و اندوه ناصبورى از حدّ مىگذرد و آتش فراق دود از نهادم برمىآرد . نمىدانم كه ديدهء اميدوار بر راه انتظار اشكبار تا كى خواهد بود . بيت دل ، غمزدهء محنت هجران تا كى * جان ، سوختهء آتش حرمان تا كى تن ، معتكف كلبهء احزان تا كى * احوال ، بدين نوع پريشان تا كى بوّاب . . . « 2 » خواستند كه احوال خواجه را به عرض رسانند . . . « 3 » [ 131 الف ] . . . « 4 » كه مشقت راه در جبين او هويدا و آثار رياضت در چهرهء او پيدا بود . آستان قصر را بوسيد . بوّاب سؤال كرد كه از كجا مىرسى و چه خبر دارى و نام تو چيست . جواب گفت مرا شمال مىگويند و در خدمت زلال كه دختر ملك دريابارست مىباشم ، و ملكه فردا سر آفتاب به پايهء سرير شاهنشاهى مىرسد و مرا به واسطهء آن پيشتر فرستاد كه هر جا اشارت سلطانى بشارت دهد نزول كرده به خاكبوسى درگاه سرفراز گردد . بوّاب اخبار شمال را به حضرت پادشاه عرضه داشت « 5 » . پادشاه شمال را طلبيده فرمان محرميّت حريم سراپردهء سلطانى داده به انواع التفات نوازش كرده گفت او را به پيش خواجه رغام بريد تا او را مژدهء ديدار زلال رساند و خاطرش را از نويد دولت

--> ( 1 ) . اصل : رسيد . ( 2 ) . اصل : يك كلمه سياه شده . ( 3 ) . اصل : دو كلمه محو شده است . ( 4 ) . اصل : دو كلمه سياه شده . ( 5 ) . اصل : داشتند .