مؤلف مجهول

26

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

خوب مىدانست به اندك زمانى مصاحب و محرم خواجه شد و او را پيوسته به حكايات غريبه از ديده و شنيده مشغول مىداشت و خواجه نيز با او خوى گرفت و به صحبتش مؤانست تمام پذيرفت . چنان‌كه آتشپاره نام كنيزكى از غايت حسن و جمال ، بيت كنيزكى كه مهش بر سر غلامى بود * وزان غلاميش اميد نيكنامى بود به نسيم داد و خاطر نسيم به ديدار آتشپاره آرميده به خدمت خواجه دلگرم‌تر گرديد و خواجه نيز عنان عزيمت و اختيار تمام مهمّات كه داشت در قبضهء اهتمام نسيم گذاشت . شبى نسيم با آتشپاره در خلوت نشسته بود ، ازو پرسيد كه هر روز پيش از برآمدن آفتاب خواجه را مىبينم كه به خزانه مىرود و چون بيرون مىآيد [ 126 ب ] جمالش به صفاى دگر مىنمايد . اگر تو كيفيّت اين معنى را معلوم كرده باشى بازنماى . آتشپاره گفت من نيز مدّتى است كه در پى وقوف اين اسرارم ، الا هر چند از گوشه و كنار نظر مصروف مىدارم معلوم نمىتوانم كرد . اما با تو در عين عنايت است . اگر به سؤال جرأت نمايى يحتمل كه با تو در ميان آرد و از تو پنهان ندارد . چون شب ظلمانى به روز نورانى مبدّل شد نسيم به ملازمت خواجه رفته به دستور معهود خدمت كرده وظيفهء دعاگويى به‌جاى آورد ، و خواجه رغام او را نيز نوازش نموده اظهار التفات و اتحاد فرمود . چون نسيم خواجه را در مقام عنايت و التفات ديد زانوى ادب بر زمين خدمت نهاده گفت : بيت اى فلك قدر سخى طبعى كه از خلد برين * بر سرت شايد كه طوبى گستراند شاخ را مىكنم گستاخى و دارم از لطفت اميد * كز كرم معذور « 1 » دارى بندهء گستاخ را

--> ( 1 ) . اصل : معزور .