محمد حسن خان اعتماد السلطنه

2352

مرآة البلدان ( فارسى )

از سر و دوشش برداشته و بر اسب برهنه سوار كرده به اردوى اسكندر آوردند . همين‌كه به حوالى اردوى اسكندر رسيد از طرف پادشاه امر و مقرر شد كه او را برهنه و عريان بر يابوى لخت بىزين و لجام نشانده وارد اردو سازند . استفيلا زنجيرى كه به گردن بسوس افكنده بود به دست گرفته به همان رسوائى و فضاحت و خوارى و قباحت كه وصف شد او را به حضور اسكندر رسانده معروض داشت چنين است پاداش كسى كه ولىنعمت خود را بكشد و با مثل تو پادشاهى درافتد . هر آن كو درافتد به پروردگار * چنين بيند او كيفر از روزگار اميدوار چنانم كه روح پاك دارا از اوج افلاك و عالم سماوات به زمين نگريسته اين حالت را مشاهده و ملاحظه نمايد . اسكندر استفيلا را مورد مراحم و عواطف و مشمول مكارم و عوارف ملوكانه ساخته چندان‌كه سزا بود وى را بنواخت . پس بسوس را مخاطب فرموده گفت اى كافرنعمت دژخيم‌صفت و اى بىآزرم گرگ‌طبيعت تو را چه‌چيز به قتل ولىنعمت و خداوند خود دلير كرد ؟ و چگونه راضى به اراقهء دم « 1 » سليل دودمان جم شدى ؟ و از چه روى دامن خود را به لوث اين معصيت آلودى ؟ آيا نه از خدا شرم كردى و نه از خداوند و ندانستى كه با پادشاه درآويختن و خون پروردگار خود را بىگناه ريختن عاقبتى وخيم دارد و در دنيا عذابى اليم و پس از اين دو تقصير بزرگ و گناه عظيم بدون حق و لياقت هواى جهانبانى نمودى و گستاخانه پاى به جايگاه پادشاهان نهادى و تاج و كمر و جبهء پادشاه بىگناه مقتول را كه يادگار تاجداران كيان و ميراث شهرياران ايران بود زيب تارك و بر و زينت ميان و پيكر ناشايستهء خبيث خود كردى . بسوس را به هيچوجه ياراى سخن گفتن و قدرت جواب در حضور اسكندر نبود . پس از مبالغت و اصرار پادشاه ، زبان بدين جواب ناصواب گشوده گفت اگر من به لقب پادشاهى و منصب سلطنت خود را ملقب و منتخب نمىداشتم كسى ديگر مىبرد و شايد از براى سلطنت ايران و به جهت دفع شر تو من از سايرين مستحق‌تر بودم . اسكندر ديگر جوابى نداده برادر دارا را كه در سلك سردارهاى قشون اسكندر منسلك شده بود

--> ( 1 ) - اراقهء دم به معناى ريختن خون .