محمد حسن خان اعتماد السلطنه

981

مرآة البلدان ( فارسى )

بديد فسخ عزم شبيخون كرده به شهر رفت و با سپاه خود معاهده نمود كه جنگ بزرگى نمايد و كار را يك طرفى سازد . صبحگاهى با لشكر و توپ از شهر بيرون آمده در برابر سپاه منصور تا هنگام غروب كارزار كرد و جمعى از طرفين كشته شدند . وقت شب كه عزم معاودت كرد ، لشكر او را تعاقب كرده او را شكسته داخل شهر نمودند . نيز روز ديگر پيش از طلوع آفتاب از شهر خارج شده و تا شام نبرد كرده شبانگاه باز به شهر رفتند . روز سيم عهد نمود كه تا اردو را متفرق ننمايد دست از قتال نكشد و راه معاودت نپيمايد . آن روز مصافى سخت دادند . پيادگان سنگرها را به مدد اردو خواندند . سالار حكم داد پياده‌ها از جانب جنوب لشكرگاه و سواران از طرف شمال بر سنگرها يورش برند حسام السلطنه مقرر داشتند كه سوار با سواره و پياده با پياده روبرو شوند . سربازان فوج مخبران بر ميسرهء سالار حمله بردند و سربازان ديگر غيرت كرده با فوج مخبران همدسته شده بر تفنگچيان شهرى تاختند و آنها را منهزم كردند . سواران نيز بر سوارهاى سالار غالب آمده سيل خون جارى شد . مقارن غروب آفتاب سپاه سالار را منهزم ساختند و عساكر منصوره پانصد نفر از ايشان را دستگير و اسير نموده به سنگرها عود كردند . و در اين شب ، به حكم نواب و الا حسام السلطنه ، حسين پاشا خان با افواج مراغه ، در كنار باغستان شهر ، سنگرى در معبر سپاه سالار ساخت . روز ديگر كه سالار بيرون آمد توپى از سنگر حسين پاشا خان خالى شده دو سوار را بربود . سالار فسخ عزيمت كرده به شهر بازگشت و تا پنجم ذيحجه به عزم رزم از شهر بيرون نيامد و به محصوريت تن درداد و براى مخارج سپاه تنگدستى دامنگير او شد و به خيال تصرف خزانهء حرم حضرت رضوى عليه السلام افتاده مردى شرير معروف به باقر نازك را كه دراين وقت باقر سردار مىگفتند بخواست و به اين خدمت مأمور نمود . او با زمره‌اى فرومايه كه در ربقهء تبعيت خود داشت به حرم محترم رفت و به ملازم خود گفت اين در را بشكن . ملازم انكار بليغ نمود . وى خنجر بر سينهء ملازم زده از پشتش بدر آمد و جان بداد و باقر خود به ضرب لگد در را شكسته هرچه در آنجا بود برداشته نزد سالار برد و بر بالاى باره رفته كه تماشاى اردو نمايد . ناگاه توپى از لشكرگاه رها شد و بر سينهء او آمد و نيمه تن او را به هوا برد . سالار با مشاهدهء آن كرامت باهره پند نگرفت و نادم