مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى ( مترجم : حسين بن محمد آوى )
34
محاسن اصفهان ( فارسى )
روان چون طبع و زيركى ، چون اشك بر روى عاشقان روان ، و رخشان و چون شمع بر بالين معشوق ، ريزان و در فشان ، آرزومندتر از شراب وصل نازكان ، و سودمندتر از رضاب لعل ياركان ، روشن چون ضمير دوستداران ، و پاك چون دامن پرهيزكاران ، لطيفتر از تن لطيفان ، و خفيفتر از جان ظريفان ، پيوسته چون عاشقى دلتنگ بر روى اصفهان سرگردان ، و تردامنى سبكسر در ايّام بهار ، به هر سوى ، روان و دوان ، دمى با هزار ناله و فغان از جوش ، و گاهى از چشم هزار چشمهء ريزان پرخروش ، روزى سپر بر آب افكنده ، و زره در پشت ، و شبى جوشن بر سينه ، و تيغ چو آب روان در مشت ، حياتبخش روحافزاى ، و طربناك دلگشاى به جهت تفريح خاطرشكستگان ، و سبب ترويح دلخستگان ، لب زندهرود و نسيم بهار * رخ دلستان و مى خوشگوار چنان بيخ انده ز دل بركند * كه بيخ ستم خنجر شهريار از رشك هر جويى از آن ، دجله غرق عرق خجله ، و از ديدهء فرات آب روان بر وجنات ، و رود نيل در عذاب ، و چشم جيحون پرخون ، و دل و جگر عمان پراندوه و غمان ، و چشمهسار دمشق ، سنگ بر سينه زنان از شوق و عشق ، كر و ارس خدايا به فريادرس ، چنانكه خاقانى گويد : رودى است كه كوثرش عديل است * آبش سلسال و سلسبيل است نه بلكه ز رشك او همه سال * شيداى مسلسل است سلسال گه سيمگرى نمايد آبش * گه شيشهگرى كند حبابش