أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري ) ( مترجم : محمد توكل )
58
فتوح البلدان ( فارسى )
نمود و گفت رسول الله ( ص ) به پيش آمد تا به مكه رسيد ، پس زبير را به يكى از دو جناح و خالد بن وليد را به جناح ديگر فرستاد و ابو عبيدة بن جراح را به فرماندهى سپاهيان بى سپر گمارد ، كه در ميانه قرار گرفتند و پيامبر ( ص ) نيز با فوج خود بود و مرا ديد و گفت : اى ابو هريره . گفتم : لبيك اى رسول الله . گفت : انصار را فرا خوان و جز انصار من نيايند . گفت ايشان را بخواندم و آنان بر وى گرد آمدند . قريشيان ، اوباش و من تبع خود را فرا خوانده گفتند اينان را به پيش مىفرستيم ، اگر پيروز شوند كه ما نيز با ايشان خواهيم بود و اگر هزيمت يابند آنچه را از ما خواهند ، خواهيم داد . رسول الله ( ص ) گفت آيا اوباش قريش را مىبينيد . گفتند : بلى . پس با يكى از دو دست خود بر دست ديگر زد و اشاره كرد كه آنان را بكشيد . سپس گفت در صفا به من ملحق شويد . پس ما روان شديم و هر يك از ما هر كه را اراده كرد به قتل رسانيد . آنگاه ابو سفيان پيش آمد و گفت : اى رسول الله ، بيشتر قريش را هلاك كردى ، از اين پس ديگر قريشى بر جاى نخواهد بود . رسول الله ( ص ) گفت : هر كه در خانهء ابو سفيان رود زينهار يابد و هر كه در سراى خويش به روى بندد ايمن گردد و هر كه سلاح بر زمين نهد در امان باشد . پس انصار با يك ديگر گفتند اين مرد را رغبت خويشاوندى و مهر عشيرهيى فرا گرفته است . آن زمان بر رسول الله ( ص ) وحى نازل شد و هر بار كه چنين مىشد بر ما پنهان نمىماند . وى گفت : اى جماعت انصار با خود چنين و چنان گفتيد . گفتند هم بدينسان بود اى رسول خداى . پس فرمود چنين نيست ، من ، بندهء خدا و فرستادهء اويم ، سوى خدا و نزد شما هجرت گزيدهام . تا زندهام با شما خواهم بود و چون بميرم نيز با شما خواهم بودن . آنان بگريستند و گفتند به خدا سوگند كه آنچه گفتيم به خاطر آن