بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

72

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

و بمحض برخورد با كوه متلاشى مىشد . عبهره داستانها و تجربيات عجيبى در دريانوردى دارد كه اين قضيه يكى از ساده‌ترين داستان‌هاى او مىباشد . [ داستان شمارهء ] : 47 محمد بن بابشاد حكايت مىكرد زمانى در كشتى خود سوار بوده از فنصور به عمان مىرفت پس از آنكه از درياى هركند گذشته به درياى هند رسيد و به جانب مغرب روان شد ناخداى كشتى از او پرسيد به كدام يك از بنادر غرب خواهى رفت ؟ جواب داد به بندر ريسوت يا فرسنگى بالاتر يا پائين‌تر از آن . ناخدا گفت ما به فلان بندر مىرويم كه پنجاه فرسنگ پائين تر از بندر ريسوت قرار دارد مسافران براى سلامت خود نذر كردند بيست دينار تصدق بدهند تا سالم به مقصد برسند . از نقطه‌اى كه بودند تا بندر ريسوت لااقل چهارصد فرسنگ فاصله بود . پس از پانزده روز پيمودن دريا گمان كردند به كوههاى غرب نزديك شده‌اند ، آن روز تا شب گفتگو از صدقه دادن و اداى نذر بود . روز بعد به ديده‌بانى كشتى كه بالاى دگل قرار داشت رفته چيزى از دور مشاهده نكردند . بعد از ظهر پس از اداى نماز عصر محمد بن بابشاد گفت آثار كوهها را مىبينم ديگران گفتند ما چيزى نديديم . محمد ديده‌بان را بالاى دگل فرستاد ، ديده‌بان همين كه به بالاى ديده‌بانى رسيد فرياد برآورد : شكر خداى بجاى آوريد و تكبير بگوئيد . صداى اللّه اكبر از جمعيت بلند شد و به يكديگر بشارت مىدادند و سرشك شادى از ديدگان فرو مىريختند . شب تا نزديك سحر راه پيمودند ، چون سپيده صبح دميد محمد ابن بابشاد فرمان داد لنگرهاى كشتى را به آب بيندازند و بادبانها را پائين