بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
63
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
قرار داد . لاشخوار سرين سرخ او را قطعهء ديگر گوشتى كه ربوده بود گمان كرد و فورا بر آن فرود آمد ميمون در حال او را با دو دست خود گرفت و از درخت به زير آورد و در زير تغارى محبوس ساخت و شيئى سنگين بر روى آن نهاد . چون مرد به خانه بازگشت گوشت را نيافت به جانب ميمون رفت تا او را تنبيه كند ميمون فورا به سوى تغار دويد و لاشخوار را از زير آن بيرون آورد ، مرد فهميد كه چه واقع شده است لاشخوار را گرفت پرهايش را كند و بر درختش بياويخت [ داستان شمارهء ] : 45 راجع به ميمونها داستانهاى شيرين بسيار است از جمله پيرمردى اهل اصفهان كه مسافرتهاى زياد كرده بود حكايت كرده است كه سفرى به بغداد مىرفت و در راه همسفرهاى زياد داشت ، در ميان آنها جوانى بود در قوت و صلابت همچون قاطر ، پيرمرد بنابر عادت خويش شبها در كنار كالايش بيدار مىنشست و هيچ نمىخوابيد مگر بر روى شتر هنگام حركت قافله . يكى از شبها كه پيرمرد بيدار نشسته بود ديد آن جوان عزب به بالين يكى از شتربانان رفت و بر پشت او نشست تا با او خطائى مرتكب شود ، شتربان بيدار شد و بر او خشمگين گشت و او را به زير انداخته مانند چرمى كه دباغى كنند او را به شدت درهم ماليد . جوان گيج و مدهوش به مكان خود بازگشت ، چون به حال آمد و شتربان را خفته ديد دوباره به سوى او رفت شتربان باز بيدار شد و او را به زير انداخت و سختتر از اول گوشمال داد ، جوان برگشت در حالى كه رمق در بدن نداشت ، چون لحظهاى آرام گرفت و به خود آمد براى سومين بار به