بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

58

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

نمىديدند . چون صبح شد يكى از ميمونها نمايان گشت و در اطراف آنان گشتى زده و رفت ، پس از لحظه‌اى با يك ميمون ديگر برگشت و با اشاره چيزى را به او نشان داد . يكى از مسافرين گفته بود من ميمونها را دنبال كردم تا داخل جنگل شدند ولى چون ترسيدم برگشتم و مدتى از روز گذشته بود كه به رفقاى خود پيوستم و آنچه ديده بودم براى آنها نقل كردم . روز بعد ميمونها مانند روز قبل نزد ما آمدند سردسته آنها نزديك قايق جاى گرفت و اتباع خود را در اطراف خويش پراكنده ساخت . پس از ساعتى كه گذشت دو ميمون ديگر آمدند در حالتى كه هريك يك قطعه طلاى درخشان در دست داشتند همين كه نزديك شدند طلاها را در برابر سردسته افكندند آنگاه تمام ميمونها جمع شده اشاراتى به هم كردند و تماما بازگشتند . ما از قايق بيرون آمديم و طلاها را برداشتيم . درخشيدن قطعات ضخيم طلا به قدرى وجد و سرور در ما ايجاد كرد كه تمام مصائب خود را از ياد برديم . صبح روز بعد باز يك ميمون نمودار شد و در اطراف قايق گردش كرد و بازگشت . من به دنبال او روان شدم تا به جنگلى رسيده و از آن خارج شديم ، صحرائى را ديدم كه زمين آن از شن سياه پوشيده شده بود . در آن مكان ميمون با چنگال خود مشغول كندن زمين شد من نيز به زمين نشسته و به تقليد او شروع به كندن زمين نمودم ، ناگاه رگه‌هاى طلا نمايان گشت باز هم به كار خود ادامه دادم به حدى كه سرانگشتانم خون‌آلود شد ، آنگاه آنچه طلا به‌دست آورده بودم برداشتم و از همان