بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
54
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
[ داستان شمارهء ] : 40 يكى از ملوانان كه صاحب كشتى نيز بود براى محمد بن بابشاد چنين حكايت كرده بود : در سال 309 در كشتى يكى از ناخدايان به قاقله سفر مىكردم ، كشتى و بازرگانان به سلامت به مقصد رسيدند و كالاى خود را به خشكى پياده كردند و قسمتى از آن را به شهرى كه فاصلهء آن تا دريا هفت روز راه بود فرستادند و كشتى را به خليج كوچكى كه تا قاقله سه يا چهار فرسنگ فاصله داشت برده در پناهگاهى نگاه داشتند و در اطراف آن چوبهاى زيادى قرار داده و كشتى را به آن تكيه دادند ، سپس مرا به پاسبانى كشتى گماشتند و پس از آنكه مقدار كافى خواروبار براى من گذاشتند همگى بدان شهر رهسپار شدند تا به خريد و فروش كالا مشغول گردند . همين كه اهل كشتى از من دور شدند ديدم عدهاى ميمون در اطراف كشتى نمايان شده و سعى دارند راهى يافته به درون كشتى داخل شوند ، من با سنگ به آنها حمله كردم و آنان را از كشتى دور ساختم ، اما يك ميمون ماده كه داراى هيكل بزرگى بود خود را به كشتى رسانيد من او را نيز با سنگ راندم و گمان كردم كه گريخته است غافل از اينكه او خود را از نظر من پنهان ساخته از گوشه و كنار كشتى بالا آمده بود ، هنگامى كه من مشغول خوردن نان بودم آن حيوان را در كشتى ديدم كه به جانب من مىآيد ، تكهاى نان به سوى او انداختم ، نان را خورد و ساعتى نيز در كشتى بود سپس رفت و از نظر من غايب شد ، همين كه شب فرا رسيد همان ميمون را ديدم كه به طرف كشتى مىآيد و يك خوشه موز كه تقريبا بيست دانه موز در آن بود در دهان دارد ، مرا كه ديد فرياد برآورد من