بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
43
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
چندسال از اين داستان گذشت باز سفر قنبله پيشآمد . درياى عمان را با كشتى سير كرديم . اتفاقا در اين سفر نيز باد كشتى ما را مانند سفر پيش به سفالهء زنگبار انداخت و در همان نقطه كه ديده بوديم متوقف ساخت . زنگيان همين كه ما را ديدند سوار قايقها شده و كشتى ما را محاصره كردند . اينبار ديگر مرگ و فنا را براى خود مسلم داشتيم و از شدت ترس هيچكدام باهم صحبت نمىكرديم ، كارى كه انجام داديم اين بود كه غسل كرده نماز مرگ بجاى آورديم و هريك باهم به وداع پرداختيم . زنگيان سررسيدند و ما را گرفتند و به دربار شاه خود بردند ، همين كه داخل شديم ديديم شاه عينا همان شاه سابق است كه روى تخت خود نشسته و مثل اين است كه يك ساعت پيش ما از او جدا شدهايم . به محض اينكه چشم ما به او افتاد تعظيم كرديم و زمين ادب بوسيديم در حالى كه تمام قوا از بدن ما سلب شده بود و قادر نبوديم حركتى به خود بدهيم و سر از زمين برداريم . شاه به ما روى كرده گفت : بدون شك شما دوستان من هستيد . ولى هيچيك از ماها قادر به جواب گفتن نبود و تمام اعضاء بدن ما از شدت بيم مىلرزيد . شاه دوباره به سخن درآمد و گفت : سرهاتان را بلند كنيد من به جان و مال شماها امان دادم . بعضى سرها را از زمين برداشتند و برخى ديگر از ترس و خجالت نتوانستند سر بلند كنند تا آنكه به قدرى لطف و محبت كرد كه همهء ما سرها را از زمين برداشتيم ولى از خجالت به روى او نظر نمىانداختيم . چون از تأمين شاه اطمينان يافتيم و به حالت خود بازگشتيم شاه