بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

26

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

دختر جوانى كه او را در يكى از اطاقهاى بزرگ كشتى حبس كرده بودم ، پس از اين واقعه همين كه داخل آن اطاق شدم ديدم آن دختر در تقلاى آن است كه كشتى را سوراخ كرده و خود را مانند رفقاى خود به دريا افكند . فورا او را گرفتم و بند كردم . بالاخره به سرزمين هند رسيديم و متاعى كه باقىمانده بود فروختيم و قيمت آن را بين خود تقسيم كرديم به هر نفرى ده يك سرمايه‌اش عايد گرديد . چون آوازهء مراجعت ما در شهر پيچيد و از سرگذشت ما مردم آگاه شدند پيرمردى از اهالى همان جزاير نزد ما آمد و گفت : « مرا در كودكى از آن جزاير گرفته و به هند آورده‌اند و در اين ديار مانده‌ام تا پير شدم » . سپس گفت : « جزايرى كه اتفاقات شما را بدانجا افكنده است به جزاير ماهى معروف است و من اهل آن ديار هستم ، در قديم مردان ديار ما با جنس مادينهء نوعى از حيوانات دريا و همچنين زنان ما با نرينهء آنها آميزش كرده و در نتيجه موجوداتى به طبيعت پدران و مادرانشان به وجود آمدند كه داراى وجه مشترك مىباشند . اين قضيه در زمان‌هاى قديم صورت گرفته است و ما به همان اندازه كه در خشكى بسر مىبريم در دريا نيز مدت زيادى مىمانيم و علت همان سر مشتركى است كه بين انسان و آن حيوان وجود دارد . » اما آن دخترى كه در تصرف پدرم درآمده بود براى پدرم شش فرزند آورد كه من ششمى آنها هستم و آن دختر مدت هجده سال نزد پدرم زندگى كرد در حالى كه هميشه در قيدوبند بود زيرا آن پيرمرد جزايرى به پدرم گفته بود هيچ‌وقت او را آزاد نگذارد و الا فورا خود را به دريا افكنده و براى هميشه ناپديد خواهد شد چون كه ماها در جدائى از آب