بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
8
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
آمادهء جدال نموده به كمك و همراهى اهل قريه قيام كردند . در گرماگرم جدال ، مردى از سرنشينان كشتى كه اصل او از عراق بود از حجرهء خود بيرون آمد ، ورقهء كاغذ بزرگى كه صورتحساب شخصى او بود از جيب بيرون آورد آن را باز كرد و به طرف آسمان بلند نمود و با صدائى رسا كلماتى چند ادا كرد . چون نظر مهاجمين به او افتاد در حال دست از جدال برداشتند و عدهاى از آنان نزد او آمده گفتند : « ترا به خدا قسم مىدهيم چنين كارى مكن ما مىرويم و به شماها كارى نداريم به اموال شما هم دست نخواهيم زد . » آن ديگران نيز به يكديگر مىگفتند جنگ نكنيم زيرا اينها به سلطان آسمانها متوسل شدهاند و ديرى نخواهد گذشت كه بر ما غالب آمده و تمامى ما را خواهند كشت . و باز همچنان نزد آن مرد تضرع مىنمودند تا آنكه ورقهء كاغذ را بست و در جيب گذاشت . آنگاه مهاجمين با عذرخواهى دست از آنان كشيده به قريهء خود بازگشتند . بدين صورت من و تمام اهل كشتى مالك الرقاب قريه و آنچه در آن بود شديم و دوباره خريد و فروش را شروع كرديم ، رئيس قبيله را نيز با خود همراه و مطيع ساخته با مكر و حيله اطفال آنان را مىربوديم و عدهاى را با مقدارى پارچه و خرما و غيره به غلامى درآورده به كشتى حمل مىكرديم ، بدين ترتيب نزديك يكصد اسير كوچك و بزرگ در كشتى جمع شد . چهار ماه گذشت و هنگام بازگشت رسيد . اسيران و غلامانى كه دزديده شده و يا خريدارى شده بودند التماس مىكردند : ما را نبريد بگذاريد در شهر و خانههاى خودمان بمانيم زيرا سزاوار نيست ما را از وطن خود دور ساخته بين ما و اهل و عيال ما جدائى بيندازيد . ولى اين حرفها در ما هيچ اثر نكرد و اعتنائى به آنها نكرديم .