بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

6

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

[ داستان شمارهء ] : 6 ديگرى از ناخدايان كشور طلا موسوم به اسميعيل بن ابراهيم بن مرداس داماد اشكنين و معروف به اسميعيلويه حكايت كرد كه در يكى از مسافرت‌هاى كشور طلا نظر به حادثه‌اى كه براى كشتى رخ داده بود كشتى را به طرف ساحل نزديك لامرى راندم و براى توقف در آن مكان لنگر بزرگ كشتى را به دريا انداختم اما ديدم كشتى توقف نكرد و همچنان راه خود را مىپيمود ، علت را ندانستم . به غواص كشتى گفتم طناب لنگر را گرفته به آب فرو رود و ببيند علت چيست ، غواص همين كه خواست به آب فرو رود خرچنگ عظيمى را ديد كه در زير آب لنگر كشتى را در چنگال خود گرفته و با آن بازى مىكند و كشتى را با خود مىبرد . به مشاهدهء اين احوال ملوانان كشتى فرياد برآوردند و سنگ‌ها به دريا ريختند تا لنگر را از چنگ حيوان خلاص كرده به طرف ديگر دريا افكندند ؛ وزن لنگر متجاوز از ششصد من بود . [ داستان شمارهء ] : 7 يكى از ناخدايان براى ابو محمد حسن بن عمرو چنين حكايت كرد : زمانى كشتىاى را به جزيرهء زابج مىبردم ، باد مخالف آن را به يكى از قراء جزاير وقواق برد ، اهالى قريه همين كه ما را ديدند پا به فرار گذاردند و هرچه توانستند اسباب و اثاث خود را نيز با خود به صحرا بردند اهل كشتى هم چون به آن سرزمين آشنا نبودند و علت فرار اهالى را نمىدانستند از كشتى بيرون نيامدند به همان حال دو روز توقف كرديم بدون آنكه احدى نزد ما بيايد و كسى با ما گفتگو كند . عاقبت يكى از سرنشينان كشتى كه