بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
116
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
عبد اللّه بن فضل قاضى بود به من گفت : زمانى كه به خانفوا - يكى از شهرهاى چين بزرگ - بودم روزى گفتند فردا يكى از حاجبان دربار فغفور چين از مسافرتى كه به يكى از نواحى كرده بود به شهر وارد مىشود . روز ورود مردم شهر در سرتاسر خط عبور او براى ديدارش جاى گرفتند ، از اول طلوع آفتاب ورود جماعت كثيرى از همراهان او به شهر شروع شد و تا عصر دوام يافت پس از آن خود حاجب وارد شد در حالى كه يك صد هزار سوار همراه داشت . [ داستان شمارهء ] : 94 عباس بن ماهان هنرمن و پيشواى مسلمانان صيمور داستانى را كه از يك نفر بازرگان شنيده بود براى من نقل كرد بدينشرح كه بازرگان مىگفت : زمانى يك كشتى را مجهز ساخته از سندان يا از صيمور ( شك دارم ) روانه ساختم و به وكيل خود در كشتى يك قطعه چوب بلند ساج كه بر آن علامتى بود به او تسليم كردم و سفارش نمودم كه آن چوب را بفروشد و با بهاى آن فلان و فلان متاع را خريدارى كند صورتى از متاعهاى لازم را نيز نوشته به او دادم و كشتى به راه افتاد . چون دو ماه يا بيشتر گذشت روزى در خانه نشسته بودم مردى وارد شد و به من گفت در كنار خليج چوب بلندى را به روى آب ديدم كه نام تو بر آن نوشته شده بود فىالفور از جاى برخاسته رفتم و ديدم چوب همان است كه به وكيل خود در كشتى سپرده بودم ، عقل از سرم پريد و مسلم دانستم كه كشتى در دريا شكسته است زيرا اين چوب بزرگ را كه در زير چوبهاى ديگر در كشتى قرار داشت ممكن نبود هنگام طوفان دريا براى سبك كردن كشتى از آن خارج كرده با ساير متاعهاى كشتى به دريا ريخته باشند ديگر شكى