بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

113

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

افتادم و گفتم من شير داشتم اما نمىدانم پس از اين واقعه شيرى در پستانم باقىمانده است ، گفتند اين بچه را تا نمرده است ببين آنگاه گاهوارهء طفل را نزديك من آوردند ديدم بچه مانند روز اول در آن قرار دارد و هيچيك از اسبابهاى گاهواره باز نشده و دست نخورده است همين كه چشمم به طفل افتاد فريادى برآوردم و به حال سجده به روى زمين افتادم و از خود بى خود شدم . عمال كشتى فورا قدرى آب به صورت من پاشيدند و پرسيدند تو را چه شده است ؟ پس از ساعتى كه به حال آمدم طفلم را در آغوش كشيدم و بناى گريستن گذاشتم . باز از من پرسيدند اى زن چرا چنين مىكنى ؟ گفتم اين طفل از آن من است . صاحب كشتى به من نزديك شد و گفت اگر اين طفل از آن تو است اسباب‌هائيكه در زير اوست چيست ؟ من آنچه اسباب در گاهواره بود براى آنها يك‌يك برشمردم و همچنان كه گفته بودم تمام اسبابها را يكايك بيرون آوردند گوئى در همان ساعت آنها را در گاهواره جاى داده‌ام . تمام حاضرين به گريه درآمدند و خداوند را شكر و ثنا گفتند . پس من كه بدين‌گونه در دريا غرق شده‌ام و بين من و طفلم جدائى افتاده بود خداوند بدين صورت كه شنيديد ما را به هم رسانيد ، اكنون چرا از اين حادثهء كوچك بيم‌ناك باشم ، اگر خداوند غرق و هلاك ما را مقدر كرده باشد بيم و هراس هيچگونه فايده‌اى نخواهد بخشيد . [ داستان شمارهء ] : 91 يكى از بازرگانان سيراف مىگفت : در يك كشتى كه از عمان به بصره مىرفت سوار شدم در آن كشتى دختر جوانى بود بسيار زيبا از اهالى منصوره ، يكى از ملوانان كشتى را ديدم كه هروقت به آن دختر