جعفر شهرى باف
129
طهران قديم ( فارسى )
خالهات هم اول ميترسيدند ، بعدش چقدر هم خوششان آمد و اين هم مثل لقمه به دهن گذاشتن و قورت دادن مىباشد و بسا تعريف و تشويق و ريشخندها و در آخر ترس زيادتر به دلش انداختن كه جنزده شده ، شيطان به جلدش رفته بايد درآورند و داماد را جنگير معلوم كردن و دستوراتى كه در اين رابطه به داماد بدهند . و اگر عروس بزرگ و عقلرس بود وظيفهى سلام و عليك و گفت و شنيد و نشستوبرخاست با داماد و كمخورى و كمگوئى و اطاعت و راه دادن و سر و صدا راه نينداختن و از دستمالهاى روى تشك كنار نرفتن و خون بكارت را به هدر ندادن و به مجرد ( سوختن ) با لگد داماد را كنار زدن و منى را با خون آلوده نساختن را به او بياموزند و در آخر مقدار پنبهاى در ابتداى ( مجرا ) ى موضعش نهاده محل آن را براى ( شناسائى ) داماد معلوم بكنند « 126 » ! همچنين از تعليمات به داماد بود كه چگونه با عروس برخورد نموده ، چطور ( رونما ) داده روى عروس را گشوده سر صحبت و راه مكالمه و آشنائى بگشايد و چگونه صرف شام نموده مقدمات زفاف را از برداشتن تور سر و كندن لباس و لباس زير و ( تنبان فنرى ) « 127 » و شلوار زير و زيرى او را بيرون كرده ، هرآينه
--> ( 126 ) . از راهنمائىهاى به داماد بود كه جلوى منفذ دختر پنبه نهاده داماد را ميآموختند كه پنبه را برداشته بجاى آن بگذارد ! ( 127 ) . تنبانهائى گشاد و بلند كه روى فنرى كه از مفتول آهن ساخته شده حلقهاش كمربندوار به كمر زن بسته ميشد ميپوشيدند . لباسى كه كمر را باريك و كفل را به غايت بزرگ مينمود . مردى زنى را با چنان شلوار مينگرد كه بر او دل بسته به خواستگاريش ميفرستد و وقت زفاف زن چادر از سرافكنده يكى پس از ديگرى لباس از خود دور مىكند تا به صورت اسكلتى عارى از گوشت درميآيد و مرد چون چنين مينگرد ميگويد زير همهاش گوشت ديدم و دنبه حالا ميبينم همهاش نخى و پنبه !