جعفر شهرى باف

111

طهران قديم ( فارسى )

شيرين‌ترين اوقات يك پسر و دختر در زندگى بود و احوالى كه حلاوت آن برايشان هرگز فراموش نميگرديد . مخصوصا آنهائى كه از طرف عروسان منع تعصب نداشته دو طرف ميگذاشتند تا چندى به همان حالت مانده پسر و دخترشان لذت زندگى را چشيده ، نامزدبازى نمايند . با آنكه رسم جارى يا سنتا دعوتنامهء پذيرش داماد بود كه ميتواند عيال خود را ملاقات بكند ، اما در بسيارى خانواده‌هاى محتاط از جمله ننگ و عارها بشمار ميآمد و كمتر به اين سنت تن درميدادند مگر بطور مشروط كه پسر با يكى دو بزرگتر رفت‌وآمد داشته اطاق آن دو از ديگران خالى نبوده باشد ، از آن جهت كه نكند شيطان به جلدشان رفته بىآبروئى بكنند كه آبروى خانوادهء دختر آبروى خانوادهء داماد مىباشد ! و الا پسر بايد تا شب عروسى صبر كرده از رفت‌وآمد خوددارى بكند و در اين صورت از آنطرف پافشارى و سرسختى براى اين كار به عمل ميآمد ، با اين مطالب كه : پسرشان غصه مىخورد ميخواهد زنش را ببيند . زن براى پسرشان گرفته‌اند كه دلش خوش و سرش گرم باشد . زن عقدى خودش مىباشد اختيارش را دارد و به حرف عروسان اعتنا نكرده پسر را به دختر ميرساندند و نامزدبازى با آداب زير برقرار ميگرديد . داماد اولين بار با خجالت و دلهره همراه يكى دو تن از بزرگترهاى خود مانند خواهر يا خاله هديه‌اى امثال پارچه ، طلا ، جواهر براى عروس برده ، چاى و شربت و شيرينى خورده لبخند و نگاهى دزدانه داده و گرفته مراجعت مينمود و با رعايت دستور ( شيرين بيا شيرين برو ) همراهان كه كمتر برود تا عزيزتر باشد . هر روز آنجا نباشد و خود را سبك نكند قرار بر اين ميشد كه جز در موارد لازم مثل دعوت و مهمانى و عيد پا به خانهء عروس نگذارد ، اما اين قرار هرگز به فعل نيامده هفته به آخر نرسيده بود كه ملاقات دوم و سوم برقرار ميگرديد كه خانواده‌ى عروس هم ناگزير به پذيرائى و احترام از داماد گشته به خواستهء او ناچار ميشدند و همين خلوت‌هاى با ترس و لرز محدود كه هردم يكى