جعفر شهرى باف
76
طهران قديم ( فارسى )
از گير گفت و شنود هيزمشكن خلاص شده است ، اما در اينجا همانطور كه نگاه هيزمشكن هنوز به هيزمها مىباشد و آنها را با نظر سبك سنگين مىكند ميپرسد : خب اين هيزمهائى كه ميخواهد بشكند مال عروسى يا براى عزا مىباشد ؟ و صاحبخانه كه از كلمهء عزا دلش فرو ميريزد و اوقاتش تلخ مىشود ميگويد : بابا به تو چه مربوطه كه مال چيه ! كارت را بكن ! نه ! آخر من بايد بدانم كه براى چه كارى هيزم ميشكنم . - حالا كه بايد بدانى مال پلو عروسيه بگو مبارك باشد . خب مباركه ، پس معلوم شد بايد دو برابر مزد و زيرتبرى بدهى ، حالا بگو ببينم عروس كس و كار داره يا بىكس و كار مثل من و خودت مىباشد ؟ - عمو اين حرفا به تو چه ربطى دارد هيزمت را بشكن ! نه خير ، پدر ندارد ، پدرش مرده ، اما كس و كاراش آدمهاى حسابى ميباشند . پدرش چى شده مرده ؟ - تب كرده و مرده ، ول ميكنى تبرو دس بگيرى ؟ ! اما هيزمشكن ول نميكند و همانطور پشت سر هم سئوال مىكند : از قوم خويشهايتان يا غريبهاند و نميشناختيشان ؟ دائىها و عموهاش چكارهاند ؟ چند تا خواهر برادرند ؟ جهازش را سنگينبار يا سبكبار گرفتهاند ؟ مهرش را سنگين يا سبك نوشتهايد ؟ و هزار پرس و جوى ديگر و صاحبخانه كه ميبيند الآن شب مىشود و آشپزش معطل مىباشد و دلش شور مىزند و بيتابى مىكند ، ميگويد بابا غروب شد ، دستم بدامنت كارتو بكن و اينجاست كه تازه هيزمشكن كنار ديوار نشسته تبرش را زمين ميگذارد و چپقش را براى چاق كردن از پر شالش بيرون كشيده كيسه توتونش را از جيبش درميآورد و با تأنى آن را توتون نموده ، اضافات توتون را از سر چپق فوت و با نرمهء شست اطراف آن را صاف و هموار و با نك شست بر بالاى توتون سر چپق ملايم فشار آورده آن را آماده مىكند و كنار ديوار تكيه داده پنبه و سنگ چخماقش « 43 » را از جيب بيرون ميآورد و مشغول زدن چخماق و مجددا وارد صحبت و سئوال و جواب مىشود :
--> ( 43 ) . سنگى كه چون دو تكه آن را بهم زنند از آن جرقه برميخيزد . اين سنگ قبل از وجود كبريت مورد استفاده بود كه پنبهاى جلو خود گذارده سنگها را برابر آن بهم زده جرقهى آن را به پنبه رسانيده ، با فوت و دميدن مشتعل ساخته به كار گيراندن چپق و هيزم و اجاق و مثل آن ميبردند .