جعفر شهرى باف

73

طهران قديم ( فارسى )

تبر و طناب و قدمهاى سنگين وارد شده ميپرسد : چند خروار « 41 » دارى ؟ صاحبخانه جواب ميدهد : بخروار نميرسد ، بيست سى من « 42 » ، يكى دو تا ديگ را باهاش ميخواهيم جوش بياريم . هيزم‌شكن اخمهايش را توى هم كرده ميگويد : من براى يك خروار دو خروار ، بلكه ده خروار بيست خروارش هم تبرم را بلند نميكنم ، حرف از بالاترش بزن ، پنجاه خروار ، صد خروار ، صد و پنجاه خروار ، دويست خروار ، يك چشم بهم زدن خرد كنم تحويلت بدهم . صاحب‌خانه ميگويد عجالتا اين ده بيست من را خرد كن ، انشاء الله براى صد خروار دويست خروارش هم خبرت ميكنم . هيزم‌شكن ميگويد خيلى خب حالا كه شما هستى قبول ميكنم ، اما بگو ببينم براى هر من چند من زير تبرى ميدهى ؟ « لازم به توضيح است كه رسم بود براى هر هيزمى كه هيزم‌شكن مىشكست اگر زيادتر از خروار بود علاوه بر مزد تكه كنده‌اى هم كه زير تبرش ميگذاشت متعلق به خودش بود كه ميتوانست برده يا به صاحب هيزم برگردانده پولش را دريافت بكند ، كه كم‌كم اين زيرتبرى رسميت يافته قبلا طى ميشد تا اواخر كه براى آن كه خروارى چند من زيرتبرى داشته باشند قرار ميگذاشتند و اينجا هيزم‌شكن نمايش براى هر يك ( من ) هيزم چند من زيرتبرى مطالبه مينمود ! » بهر جهت صاحب‌خانه ميگويد پدر آمرزيده ، براى بالاتر از خروار زيرتبرى طى ميكنند نه براى من و هيزم‌شكن ميگويد من مازندرانىام و چيزى سرم نميشود و از رندى خود را به نفهمى مىزند و تا آخر كه آن هم به صورتى فيصله يافته قول و قرار معامله به آخر ميرسد . هيزم‌شكن پاى هيزم‌ها آمده نگاهى به آنها انداخته ميگويد چند خروار گفتى ؟ صاحب‌خانه جواب ميدهد : گفتم بيست سى من و هيزم‌شكن با تشدد ميگويد ميخواهى كلاه سر من بگذارى اينها از خروار هم زيادتر مىباشد و با گفتگوئى كه آنجا مازندرانى است و خروار را من حساب مىكند و اينجا من را خروار ميبيند و قسم و آيه و مرگ پدرش و جان مادرش و جان جان جان و خاله جانش كه صاحب‌خانه از هيزم‌شكن مايه گذارده قسم مىخورد و ريشش را ميگيرد كه اينها را با دست خودش كفن كرده اگر از آنى كه گفته زيادتر باشد اين قسمت هم تمام شده نوبت شكستن ميرسد و صاحب‌خانه خوشحال مىشود كه ديگر

--> ( 41 ) . هر خروار ، معادل 300 كيلو . ( 42 ) . هر من معادل 3 كيلو .