جعفر شهرى باف
68
طهران قديم ( فارسى )
است ! موكل از شنيدن اين خبر شادىها كرده به رقص و نشاط برآمده ، از هر طرف بوسه بر سر و روى وكيل مىزند و در آخر كه مطالبهى پول مىكند . وكيل كاغذ و قلمى بدست گرفته موكل را نشانيده به اين ترتيب وارد حساب ميشوند ، كه فلان مبلغ پول كاغذ و فلان مبلغ بابت عرضحال و اين قدر براى تمرهاى جوراجور و اينقدر رشوهى رئيس دفتر و انديكارنويس و نامهرسان و پول شيرينى منشى محكمه كه نظر رئيس را مساعد بكند و چه و چه و چه تا نود تومان ، از صد تومان را حساب بالا ميآورد . در اينوقت كه موكل بابت هر مبلغ كه وكيل ميگفته جوش ميخورده ناچار قبول ميكرده و سخت كلافه شده بوده كه تمام اميدهايش بباد رفته صد تومان نازنينش فنا شده است ، تا چيز و پرداختى ديگر وكيل نتراشد ، با غيظ و قهر ميگويد خيلى خوب ! بجهنم ! ده تومان ته ماندهاش را بده كه وكيل غضبناك و برافروخته كه صدايش از عصبانيت دورگه شده بوده فرياد ميكشد كه پس من چغندر بودم اينهمه دنبال دعوايت دويدم ، يعنى ميگوئى از صد تومان وصول ده تومانش حق خودم نميباشد ؟ ! شاخ و برگهايش هم اين بود كه يك بار وكيل خبر خوب آورده و موكل را به رقص و نشاط درميآورد كه صاحب صد تومان پول سوختى شده است و دفعهى ديگر خبر يأس ميآورد كه قاضى صحه بقول بدهكار گذارده او را پريشان و ماتمزده مينمود و هنرنمائىهاى خود او كه امروز در محكمه چنين گفته چنان شنيده چگونه داد سخن داده بدهكار و قاضى و وكيلش را انگشتبدهان ساخته است و گوشه گرههايش كه تماشاچيان را رودهبر از خنده مينمود و درس و آموزندگيش اينكه مردم سعى كنند اگر قيد حق و طلبشان را هم بزنند خود را گرفتار عدليه و وكيل و وكيلكشى و اين گونه امور ننمايند . نمايش عروسى كاشىها خانوادهاى براى پسرشان ميخواستند زن بگيرند و خاله خانم باجىها پس از رفت و آمد فراوان و گفت و شنيدهاى زياد كه دست و پاى كوچك و لب و دهان ريز و ابروى باريك و دماغ قلمى و پيشانى صاف و صورت گرد و چشم ميشى و موى خرمائى و قد متوسط و گوشت و قالب متناسب ميخواستند و در آخر كه فقير آدم و سردرخشتى « 38 » و دود چراغ خورده « 39 » و ارزان باشد و يك دختر را ديده بودند كه دماغش بزرگ بوده و در جائى يكى را
--> ( 38 ) . خانهء كاسب ، خانهء خشت گلى ، فقير مانند ، خودمانى . ( 39 ) . قانع ، بساز ، زحمتكشيده ، زيردست زن بابا و مثل آن بزرگ شده .