جعفر شهرى باف
44
طهران قديم ( فارسى )
كدام يك چهارم نان سنگك و مشتى حلوا در ميان داشت و بوى زعفران و گلاب و روغن اعلايش دماغ جان را معطر مينمود وارد مجلس گشته بهر نفر يكى از آنها داده شد و با شتاب به آخر رسيد و من كه دست و پا و روى آن نداشتم بتوانم مثل ديگران بلند و كوتاه شده ، داد و قال كرده دريافت بكنم بدون جيره ماندم و نوحه و سينهء بعد از آن هم كه بايد در مسجد زده شده مراجعت نمائيم شروع و زده شد و به آخر رسيد و در اينجا بود كه نااميدى وجودم را فرا گرفته ، كم ماند از يأس و گرسنگى كه از صبح تا آن ساعت دنبال دسته داد و فغان نموده به سر و سينه زده بودم و تحريك سينىهاى حلواها كه اشتهايم برانگيخته بود روح از بدنم مفارقت نمايد و ناچار كه متوسل به حيلهى غش و ضعف شده ، با دست آخر سينه ، همراه چند غيه و بسر و رو زدن خود به زمين افكنده بيهوش نشان دادم كه دورم ميدان داده يكى آب خواست بسر و صورتم بپاشند و يكى قندآب گلاب و يكى گفت شايد از گرسنگى باشد و حرف آخرى كه اثر مثبت داده پس از چند دقيقه بجاى يك تكه دو تكه نان و حلوا برايم آمد و گفتم خدا پدر دروغى گريهكنها و با پول غش و ضعفكنها و داد و هواركشهاى مزد بگير را بيامرزد كه شنيده راه گشايم شده بود بيامرزد و گرنه گرسنه ميماندم ! و شايد رغبت تا اكنونم به حلواى آرد گندم به همان خاطر مىباشد . دكان حسين گدا روبروى در زنانهء مسجد تركها سمسارى يا خردهفروشى و آشغالفروشى ، يا هردمبيل « 8 » فروشى حسين گدا بود و دكانش باينصورت بود كه هرگونه خرت و پرت خانگى را از ميز و صندلى ، تا آئينه و چراغ و ظرف و مس و آهن و شيشه و كفش و كلاه و گليم و قالى و نعل و ميخ طويله و توبره و مجرى اسباب بزك را از خوب و بد و سالم و خراب و شكسته و درست بر بالاى دكان كرسىدار خود روى هم تلنبار مينمود و نه خريدش حساب و كتاب و مطالعهاى داشت كه گران يا ارزان ميخرد و نه فروشش كه به منفعت يا به ضرر ميدهد و ديگر از اخلاقش اينكه نه خريدهايش را خود برده جابجا مينمود و نه فروشهايش را كه خود مشترى
--> ( 8 ) . آشفته ، درهم برهم ، و ضمنا نام يكى از شوريده احوالهاى گذر حمام خانم كه با ديوانه مآب بودن حرفهاى پخته و آموزنده زده خود و مردم را دست مىانداخت .