جعفر شهرى باف
100
طهران قديم ( فارسى )
مىشود و امشب كشكول را سپرده سفارش مىكند كه آن را نفروخته حتما به خانه ببرد ، ليكن صبّاغ اين بار نيز بفكر آن كه مبادا زن و بچهاش به پلو و چلو و غذاى مطبوع عادت نموده سر بجانش كنند آن را نيز به فقير ميدهد . شب سوم كه شاه عباس چنان ، يعنى باز رنگرز را به حال كار و ذكر مينگرد كيسه سكهء طلائى جلو رو پلههاى پاشير آبانبار نزديك دكان او گذارده پس از ورود و حال و احوال او را براى آوردن آب ميفرستد كه رنگرز نزديك پلهها به انديشهى پيرى و كورى خود افتاده ميگويد چه بهتر كه از هم اكنون تمرين زمان كورى و نابينائى نموده با چشم بسته پا به آبانبار بگذارد و شمع و چراغ همراه را كشته ، ديدگان بهم نهاده كورمال كورمال نزول و صعود مىكند كه بالطبع كيسه هم از ديدهء او مستور ميماند ، در اينجا بوده كه چون شب بعد شاه عباس جريان را درك مىكند تصديق قول رنگرز نموده ميگويد درست ميگوئى ( بزن بزن همانى كه هستى هستى ) كسى را كه يزدان نرساند سلطان نتواند رساند ! كوچهء فراشباشى پشت آبانبار سيد ولى و بعد از قهوهخانه ( مشدى عباس ) كه گفته شد دكان محقرى داشت و دربارهء هر چه از او سئوال ميكردند ميگفت ( راجع به نان سنگك و ديزى آبگوشت با من حرف بزن ) چهار راه پاچنار بود كه شمالش كوچهء سيد ولى و شرقش بازار مسجد تركها و غربش بازار پاچنار و جنوبش كوچه فراشباشى بود كه چون شاخص اين چهارراه كوچه فراشباشى بود و زيادتر هم به آن نام شناخته ميشد فراشباشى را تعريف ميكنيم . فراش و فراشباشى افرادى بودند كه قبل از گزمهها و شبگردهاى زمان مشروطه و مأموران انتظامى بعد از آن مانند امنيه « 81 » و قزاق « 82 » و سرباز و آژان « 83 » و مفتش ، انتظامات شهرها و رتق و فتق امور و بگير و ببند مردم به عهده آنها واگذار شده بود و به دو دسته تقسيم
--> ( 81 ) . ژاندارم . ( 82 ) . سربازانى كه تعليمات روسى ديده اسم اروس براى آنها اختيار شده بود . ( 83 ) . پليس ، تشكيلات نظميه كه برقرار و نام پليس بر افراد آن نهاده شد اين شعرى بود كه بچهها به هجوشان ميخواندند : پيليس پيليس . . . . و بيليس - سير شدى خودت ، بده به رئيس « كه شايد اهانتشان دليل و دلايلى ، مثل مزاحمت و جلوگيرى از آزادى و امر و نهى و تغيير ماهيت ديدنشان در رفتن به آن لباس داشته » .